خاطر تو ما را از گمراهى هدايت كرد ، هرچه مىگويى فرمان ده .
تلميخا مقدارى از خرماهاى باغى كه داشت به سه هزار درهم فروخت و در آستين خود قرار داد . پس از آن سوار بر اسبهايشان شده ، از شهر افسوس خارج گشتند .
وقتى سه ميل راه پيمودند تلميخا به آنان گفت : برادران ! بيچارگى جهان آخرت فرا رسيد و سلطنت دنيا از بين رفت . از اسب هايتان فرود آييد و با پاى پياده راه بپيماييد شايد كه خداوند در كار شما گشايش و راه گريزى قرار دهد .
آنها از مركبهاى خود فرود آمده و هفت فرسخ راه را در همان روز با پاى پياده پيمودند ، به طورى كه خون از كف پاهايشان سرازير گشت .
آن شش جوان در ميان راه با چوپانى رو به رو شدند . به او گفتند : اى چوپان ! آيا شير يا آب دارى ؟
چوپان گفت : هرچه دوست داريد ، من دارم ، ولى چهرههاى شما چهرههاى پادشاهان است گمان مىكنم شما از دست دقيانوس فرار كردهايد .
گفتند : اى چوپان ! ما دروغ نمىگوييم ، آيا تو با راستى ما را نجات مىدهى ؟
آنگاه داستان خود را به چوپان باز گفتند . چوپان به پاهاى آنها افتاد و شروع به بوسيدن كرد و مىگفت : اى جوانان ! آنچه در دل شما افتاده در دل من نيز افتاد ، ولى به من مهلت بدهيد تا گوسفندان را به صاحبانشان باز گردانم و به شما ملحق شوم .
آنها به خاطر چوپان همان جا توقّف كردند . چوپان گوسفندان را به
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٣٠