تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زيارت جامعه كبيره يا تفسير قرآن ناطق ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
و سرانجام ، پيش‌بينى امام عليه السلام به وقوع پيوست و از خوارجِ خودسر ، بيش از ده تن ، زنده نمانْد . نبرد نهروان ، رزمگاه سختى بود كه يارانِ راستين امام عليه السلام ، بايد در برابر مدّعيانِ عابدنما مىايستادند و آنان را به هلاكت مىرساندند . جُندب بن عبد اللَّه ازْدى ، يكى از سپاهيان امير مؤمنان عليه السلام بود كه ابتدا در نبرد با اين دسته ، ترديد ورزيد . او داستان خويش را چنين باز گفته است : من در جَمَل و صِفّين ، با على عليه السلام همراه بودم و در نبرد با كسانى كه وى با ايشان جنگيد ، ترديد نكردم ؛ امّا وقتى در نهروان فرود آمديم ، ترديد ، در من راه يافت و گفتم : قاريان و برگزيدگانِ خود را مىكشيم ؟ ! اين ، كارى بس گران است . پگاهان ، برون آمده ، با مَشكى آب كه در دستم بود ، قدم مىزدم ، چندان كه از صفوف رزمندگان ، جدا شدم . پس نيزه‌ام را در زمين فرو كردم و سپرم را بر آن نهادم و [ سايبانى ساخته ] خود را از تابش آفتاب ، پوشاندم . نشسته بودم كه امير مؤمنان على عليه السلام ، نزد من آمد و به من فرمود : « اى برادر ازْدى ! آيا آب براى طهارت دارى ؟ » . گفتم : آرى . سپس مَشك آبم را به وى دادم . آن گاه ، چندان دور شد كه ديگر او را نديدم . سپس پيش آمد و وضو ساخت و در سايهء سپر نشست . در اين حال ، سوارى كه در جستجوى او بود ، پيش آمد . گفتم : اى امير مؤمنان ! اين سوار ، تو را مىجويد . فرمود : « به وى اشاره كن » . به او اشاره كردم . نزديك آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! آن جماعت ، عبور كرده‌اند و از نهر ، گذشته‌اند . فرمود : « نه ! عبور نكرده‌اند » . گفت : چرا ، به خدا سوگند ، گذشتند ! فرمود : « نه ! چنين نكرده‌اند » . گفت : همانا كه چنين است . در اين حال ، سوار ديگرى آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! آنان ، عبور كردند . فرمود : « نه ! عبور نكرده‌اند » .