گفت : به خدا سوگند ، نزدت نيامدم ، مگر آن گاه كه پرچمها و بارهايشان را در آن سو ديدم !
فرمود : « به خدا سوگند ، چنين نكردهاند ! همانا همين جا ، هلاكتگاه و جاى ريختن خون ايشان است » .
سپس برخاست و من هم با وى برخاستم . با خود گفتم : سپاس ، از آنِ خدايى كه مرا نسبت به اين مرد ، بينا ساخت و امر خويش را به من شناسانْد . وضع او ، از دو حال ، خارج نيست : يا مردى دروغگو و بىباك است ؛ و يا از پروردگار خويش ، دليلى روشن و از پيامبرش ، خبرى در اختيار دارد . بار خدايا ! من با تو پيمانى مىبندم كه روز قيامت ، مرا از آن ، باز خواست فرمايى : اگر آن جماعت از نهر عبور كرده باشند ، من ، نخستين كسى خواهم بود كه با وى مىجنگم و نيزهام را در چشم او فرو مىبرم ؛ و اگر عبور نكرده باشند ، به كارزار ، ادامه مىدهم .
سپس به صفوف نبرد رسيديم و پرچمها و بارها را ، چنان كه بود ، يافتيم . على عليه السلام ، پشت من آمد و مرا دور كرد . آن گاه فرمود : « اى برادر ازْدى ! آيا حقيقت ، برايت روشن شد ؟ » .
گفتم : آرى ، اى امير مؤمنان !
فرمود : « پس خود دانى و دشمنت » .
پس يكى را كُشتم و از پسِ آن ، ديگرى را . سپس با مردى ديگر ، در افتادم و به هم ضربه زديم و هر دو ، فرو افتاديم . يارانم ، مرا با خود ، حمل كردند و به عقب بردند . هنگامى كه بهبود يافتم ، آن جماعت ، از ميان رفته بودند . « 1 »
اينها نمونههاى كوچكى از اخبار غيبى است كه براى ما بازگو شده است و در زندگانى اهل بيت عليهم السلام ، رابطهء با غيب ، امرى ضرور است ؛ ولى آنچه مسلّم است اين كه خداوند ، علم غيب خود را در اختيار كسانى مىگذارد كه بر خلاف حكمت الهى ، رفتار نمىكنند و هر جا كه خدا بخواهد ، از اين دانش ، بهره مىبرند .
هامش
( 1 ) . دانشنامهء امير المؤمنين عليه السلام ، ج 6 ، ص 414 ، ح 2710 ( به نقل از : الإرشاد ، ج 1 ، ص 317 ؛ إعلام الورى ، ج 1 ، ص 339 ) .