تا بال و پرى بود ، ز دامت نپريديم * در كنج قفس ريخت كنون بال و پر ما
آن يار كه عمرى است كه از ما شده پنهان * روزى بود آيا كه درآيد ز در ما ؟
در كنج قفس ، جان بسپرديم به حسرت * فرياد كه صيّاد نيامد به سرِ ما
ما سر نكشيم از قدم يار « صفايى » * تيغ آيد اگر از قدم او به سر ما . « 1 »
13 / 2 افسر كرمانى « 2 »
صباح عيد باز آمد به فيروزى و فال و فَر * فرحخيز و طرببيز و الَمريز و روانپرور
بوَد كز در درآيى مَرمرا - اى لُعبت سيمين - * خُرامان و غزلخوان و خوىافشان و طربآور
ز مستورى و مهجورى و رنج دورىات ما را * به كفْ باد و به سرْ خاك و به چشمْ آب و به دلْ آذر
نديده چشم گردون هيچ گه همچون تو طنّازى * شررخوى و سيهموى و جنانْكوى و سمنْپيكر
خريدار دِلالت « 3 » دلبرا هستم ، ولى باشد * دَمَم سرد و تنم گرم و سرشكم سيم و رويم زر
ز قدّ و خوى و موى و رويت آمد در درونم دل * الَمآويز و دردانگيز و رنجآميز و غمپرور
هامش
( 1 ) . مثنوى طاقديس : ص 454 .
( 2 ) . ميرزا مهدىقلىخان كرمانى ( 1259 - / 1300 ق ) ملقّب به افسر كرمانى ( افسر الشعراء ) ، از شاعران و خوشنويسان ايرانى سدهء سيزدهم قمرى بود .
( 3 ) . دِلال : غمزه و اشاره به چشم ، ناز .