به بلبل چه نسبت نوا سنجىام را ؟ * منم شهرىِ عشق و او روستايى !
ز خورشيد تابانِ داغِ دلِ من * بود بزم افلاك را ، روشنايى
به وصفت فرو مانده غوّاص فكرم * كه بار آرد انديشه ، حيرتْفزايى
فلك ، ششجهت مىزند چار نوبت * به نام تو ، كوس مظفّرْلوايى
جدايى ز خاك درت نيست ممكن * كزو ديدهام جذبهء كهربايى
لبم چون صدف پيش فيض تو باز است * ز ابر كفَت ، قطره دارم گدايى
نباشد به درد تو گر آشنا ، دل * ميان تن و جان مباد آشنايى !
مرا عشق سركش ، زند شعله در دل * مرادى ندارم ز مدحتْسرايى . « 1 »
و نيز از اوست :
اى يوسف مصر از تو گرفتار محبّت * عيسى به تمنّاى تو بيمار محبّت
در راه غمت هست به كف ، جان جهانى * گرم است به سوداى تو بازار محبّت
تاريكتر از شب بود از هجر تو روزم * اى روشنىِ ديدهء بيدار محبّت
درياب دلم را به ته جرعه نگاهى * اى ساقىِ پيمانهء سرشار محبّت
در وادىِ آسودگىام وانگذارى * رحمى به من اى قافلهسالار محبّت
بر سر نرود شمعصفت افسر داغم * بر سر زدهام لالهء گلزار محبّت
هامش
( 1 ) . سيماى مهدى موعود در آئينهء نشر فارسى : ص 111 ، به نقل از : ديوان حزين لاهيجى : ص 631 .