چشمش نشد از دولت ديدار تو محروم * پيداست كه آيينه ز صاحبنظران است
اى پردهنشين دل و جان ! در ره شوقت * اين مَطلع فرخنده مرا وِرد زبان است
تا ديده ز دل ، نيمقدم ره به ميان است * از پرده بر آ ! چشم جهانى نگران است
محروم مَهِل ، ديدهء امّيد جهان را * اى آن كه حريمت ، دل روشنْگهران است
بى روى تو در ديده بوَد خار نگاهم * بىوصف تو جان در تن من بار گران است
افسر به سر دولت بدخواه تو ، تيغ است * اختر به دل تيرهء خصم تو ، سنان است .
« 1 »
و نيز از اوست :
امام امَم ، صاحبِ عصر ، مهدى * كه نامش علَم شد به مشكلگشايى
فلك ، كرده هر صبح با كاسهء مهر * ز دربار دُردىكشانش ، گدايى
در انديشه چون بگذرد ، پاىْبوسش * سخن آيد از خامه بيرون حنايى !
ز تشريف ابر كفَش در بهاران * كند شاهد غنچه گلگونقبايى
ز گَرد سُم دشتْپيما سمندش * برَد ديدهء مهر و مه ، روشنايى
خديوا ! به طور سخن آن كليمم * كه كلكم عَلَم شد به معجزْنمايى
هامش
( 1 ) . سيماى مهدى موعود در آئينهء نشر فارسى : ص 109 ، به نقل از : ديوان حزين لاهيجى : ص 629 - / 631 .