به جز سايل نباشد حكمِ كس بر وى روان امّا * پذيرد حكم او هم پيش از آن دم كو برآرد دم
به جان از نارش افتد تَف به دشمن گر زند سيلى * شود دينارش اندر كف ، به سايل گر دهد درهم
به هر كاو وعدهاى داده ، وفايش كرده آماده * ز يك پشت و شكم زاده ، وفا با وعدهاش توأم
زدندى شاد و شرمنده ، به جُبن و بُخل هم خنده * شدندى هر دو گر زنده ، به عهدش رستم و حاتم
دهد عيسى به گيتى ، مژده آخِر دم قدومش را * گر اوّل روز ، احمد را بشارت داد از مَقدم
رسد بر كوثر جنّت اگر از برق خشمش تَف * چكد بر آتش دوزخ اگر از ابرِ لطفش نم
زند رضوان چو نمرود اندر آتش خرقهء رنگين * كند مالك خليلآسا گُلآگين جامهء مُظلَم
به اجماع ملل روزى كه در آخر زمان گردد * زمين چون زلف خوبان ، تيره و آشفته و درهم
نشيند بر سرير سرورى شاهِ فلك جاهى * كه از عدلش جهان گردد چو روى نوخطان « 1 » خرّم
ولى هر يك به اسم ديگر و رسم دگر خواندنش * زبان عالمى گَردان به نام او مگر ابكَم « 2 »
هامش
( 1 ) . نو خط : جوانى كه تازه پشت لب وى سبز شده است .
( 2 ) . ابكم : گنگ .