آخر چه شد كه وعده به آخر نمىرسد ؟ * تا چند دل به هر خبر از جا برآورم
در پاىِ يار اگر سرِ خارى خَليده است * خارش به سوزنِ مُژه از پا برآورم
نزديك شد كه زلزلهء اشتياق را * بر چارطاقِ طارُم اعلا « 1 » برآورم
در معدن جهان ، اثر از دين و دل نماند * داد از كدام محنتِ دنيا برآورم
مانع اگر حضورِ گروهِ مُعيّن است * احضارشان ز عالمِ اخفا برآورم
تنها برون خُرام ، كه در ظِلّ رايَتت * كارِ هزار تن ، منِ تنها برآورم
خاكِ درِ تو گر به سرم مِغفَرى « 2 » كند * جوشن ز دوشِ چرخِ مُعَلّا برآورم
با آن كه رحمت از فلك آيد به يُمن تو * فيض از زمين به طارم خَضرا « 3 » برآورم
جز در برِ تو همچو گريبانِ سرَم مباد * كز دست آستينِ تمنّا برآورم
تا از سراى پردهء معنى زمان زمان * دوشيزگان طبعِ طرَبزا برآورم
آرايشِ ثناى تو مَشّاطگى « 4 » كند * چون لُعْبَتانِ انجمن آرا برآورم . « 5 »
هامش
( 1 ) . طارم اعلا : كنايه از آسمان .
( 2 ) . مغفر : كلاه خود ، كلاه آهنى كه در جنگ بر سر مىنهند .
( 3 ) . طارم خضرا : كنايه از آسمان .
( 4 ) . مَشّاطگى : آرايشگرى .
( 5 ) . نسخهء خطى كتابخانهء ملى ملك : به شمارهء 5450 ، به نقل از دانشنامهء شعر مهدوى : ج 1 ص 93 .