دلم امّا ز راهِ تنگىِ جا * خجل از روى ميهمان باشد
از صدف بحر سائلى است به كف * ابر جودش چو دُرفشان باشد
بس كه در روزگار مُعدلتش « 1 » * پنجهء ظلم ناتوان باشد
مىكند كارِ شانه چَنگل « 2 » باز * اگر امداد ديگران باشد
بىنياز است تيغش از صيقل * برق مُستغنى از فسان « 3 » باشد
مارِ رُمحَش « 4 » به طعنهء دشمن * راست هم چون خطِ زبان باشد
نيزهء او ز كاوشِ دم خصم * علَم فتحِ كاويان « 5 » باشد
خامه را مطلعى به عزمِ حضور * در ثناى تو بر زبان باشد . « 6 »
12 / 2 آذر بيگدلى « 7 »
شه دين ، مهدىِ هادى كه باد او را به هر وادى * ولى در عشرت و شادى ، عدو در محنت و ماتم
نهال جود را غارس ، « 8 » ديار عدل را حارس * سمند فتح را فارس ، « 9 » حريم قدس را مَحرم
هامش
( 1 ) . معدلت : عدل و داد ، دادرسى .
( 2 ) . چَنگل : چنگال .
( 3 ) . فسان : سنگى كه كارد و شمشير را با آن تيز مىكنند .
( 4 ) . رمح : نيزه .
( 5 ) . كاويان ، منسوب به كاوهء آهنگر . عَلَم كاويان : پرچمى كه هميشه مايهء فتح و ظفر براى شاه ايران بوده است .
( 6 ) . ديوان شفيعاى شيرازى : ص 208 ، دانشنامهء شعر مهدوى : ج 1 ص 231 .
( 7 ) . لطفعلى بيگ بن آقاخان بيگدلى ، متخلّص به آذر ، نويسنده و شاعر معروف عهد افشاريه و زنديه در سال 1134 ق در اصفهان به دنيا آمد . اين شاعر بزرگ ، سالهاى پايانى عمر را در قم زيست و در سال 1195 ق در قم درگذشت . بزرگترين اثر ادبى وى كه از آن طريق به شهرت زيادى دست يافت ، كتاب آتشكدهء آذر بود كه به نام كريمخان زند نوشته شده است .
( 8 ) . غارس : غرس كنندهء درخت ، نشانندهء درخت در زمين .
( 9 ) . فارس : اسبسوار .