به كوهسار چو نعلش ز سوده گشتن ميخ * كند براى فتادن زهر طرف آهنگ
به اقتضاى فراست نمىدهد از كف * اگر گرفته شود كاسهء سُمش در سنگ
شها محلّ خروج است پا بنِهْ به ركاب * كه جز تو نيست كسى در سپاه دين ، سرهنگ
در انتظار ظهور تو اند شيردلان * سمند برقْ شتابت مباد صيدِ درنگ
چنان سپاه به يكرنگى تو مىكوشند * كز احتياط نپوشند جامهء خود رنگ
ز بس كه شير بر او طعنهء دورنگى زد * براى كشته شدن مىپرد ز كوه پلنگ
رسيد وقت كه از ضرب تيغ حيدرىات * زنند سكّهء اسلام در ديار فرنگ
گهى كه صَرصَر « 1 » حُكمت ز موجْ فرمانى * براى خدمت كشتى بَرَد به سوى نهنگ
تنش دوپاره نمايد به زير ارّهء پشت * بود چو در عدم ارتكاب عذرش لنگ
گشودن كف جودت به دستمايهء بحر * بود شكفتن نرگس به آب كوزهء تنگ
چنان به امر تو در جوى راستى شده آب * كه پا كشيده ز انداز كجروى خرچنگ
مگر حديث تو را نقل مىكند طوطى * كه نيست تُنگ شكر با كلام او هم تنگ ؟
حمايت تو اگر دست عاجزان گيرد * تذرو ، « 2 » طعمه برآرد عقاب را از چنگ
ز بوستان ضمير تو گلفروشان را * فروغ آينه ، گل مىكند ز روى تبنگ « 3 »
توان به يُمن دعاى تو يافت يك تأثير * به امتحانكدهء تن ز طبع شهد و شرنگ « 4 »
هميشه تا ز نسيم بهار اهل چمن * يكى شكفته نشيند ، يكى بود دلْتنگ
به باغ مدح تو شاداب باد سنبل لفظ * مباد با گُل معنى ، غم شكستن رنگ
چو ريخت اين سخن تازه بر دل « طغرا » * خطاب يافت گل افشان ز صاحب فرهنگ .
« 5 »
هامش
( 1 ) . صرصر : باد بسيار سرد و سخت ، باد بسيار سريع .
( 2 ) . تذرو : قرقاول .
( 3 ) . تبنگ : جوان محبوب و بلند بالا و توانا .
( 4 ) . شرنگ : سم ، زهر .
( 5 ) . منتخب الأشعار : ج 1 ص 521 ، دانشنامهء شعر مهدوى ، ج 1 ص 109 .