چون مِهر آن كه پا نكشيد از طريقِ تو * بر اوج چرخ ، پايهء تختِ روان نهاد
دارد هواى سايهء ديوار كوى تو * كيوان كه پايه بر سرِ هفتآسمان نهاد
ايزد به جاى نقطه بر اوراقِ آسمان * در انتخابِ مدح تو زَانْجُم نشان نهاد
شاها به يُمن مدح تو در قالبِ سخن * طبع روان من چو مسيحا روان نهاد
هنگام فكر در طلبِ معنى بلند * پاى خيال بر طرفِ لامكان نهاد
گلگونِ كِلْك من به عطارد « 1 » گهِ مسير * بر آسمانِ فَضل ، عنان در عنان نهاد
چون غنچههاى گلشن نظمش شكفته شد * صد داغِ رَشك بر دل اهلِ لِسان نهاد
مصرِ سخن به بازوى روحُ القُدُس گرفت * چون رو به مُلكِ نظم به تيغِ زبان نهاد
هر چند قدر و قيمتش افزود در سخن * چون بر عُلُوِّ شأنِ تو عينِ عيان نهاد
خود را نظر به مدح تو در عينِ عَجْز يافت * پا از بساط مدحت از آن بر كران نهاد
هامش
( 1 ) . عطارد : ستارهاى معروف در فلك دوم كه دبير و كاتب آسمان ناميده مىشود .