مصنّف مىفرمايد : تحقيق آن است كه علم جنس همچون اسم جنس براى صرف معنا و صرف طبيعت وضع شده بدون لحاظ چيزى با معناى موضوع له . « 1 »
252 - اگر موضوع له علم جنس ، صرف معنا بوده و نه معنا و طبيعت به قيد تعيّن ذهنى ، پس چرا معاملهء معرفه با او شده و آن را معرفه مىدانند ؟ « 2 »
( و التّعريف فيه . . . بدون ذلك ) ج : مىفرمايد : معرفه بودن و تعريف در علم جنس ، تعريف حقيقى نبوده بلكه همچون
هامش
وضع مىكند . يعنى طبيعت معنا را موضوع له قرار مىدهد بدون آنكه در ذهنش اين طبيعت را به قيد تمايز از ساير طبايع موضوع له قرار دهد . چنان كه در اسم جنس مثلا لفظ « اسد » را براى طبيعت حيوان مفترس قرار مىدهد . ولى گاهى واضع به هنگام وضع ، علاوه بر طبيعت و خود معنا ، آن را با قيد تمايزش از ساير طبايع در ذهن حاضر كرده و لفظ را براى طبيعت و خود معنا به قيد تمايز ذهنىاش از ساير طبايع وضع مىكند . به عبارت ديگر ، موضوع له ، مركّب از طبيعت و قيد تمايز ذهنى و تعيّن ذهنى از ساير طبايع مىباشد . چنان كه مشهور در علم جنس چنين است . ادباى اهل عرب گفتهاند ؛ فرق اسم جنس با علم جنس در اين است كه اسم جنس براى صرف طبيعت وضع شده و موضوع له آن بسيط بوده ولى علم جنس براى طبيعت مقيّدهء به تعيّن ذهنى وضع شده و موضوعلهاش مركّب مىباشد .
بنابراين « اسد » و « ثعلب » كه اسم جنس براى شير و روباه بوده ، براى طبيعت حيوان يادشده وضع شدهاند ولى « اسامه » و « ثعاله » كه علم جنس براى آن دو بوده ، براى طبيعت به قيد تعيّن ذهنى وضع شدهاند .
( 1 ) - يعنى هيچ فرقى از جهت موضوع له اسم جنس با علم جنس نبوده و علم جنس نيز براى صرف طبيعت بدون لحاظ هيچ قيد ديگرى حتّى لحاظ عدم لحاظ وضع شده است .
( 2 ) - اشكال اين است ؛ پس چرا با لفظ « اسامه » يا « ثعاله » كه علم جنس بوده همچون كلماتى مثل ضمير ، اسم اشاره و علم شخصى كه بدون الف و لام ، معرفه بوده ، معامله مىشود ؟ يعنى علم جنس اگر براى صرف طبيعت وضع شده باشد بايد همچون اسم جنس ، نكره باشد و مبتدا واقع نشود يا اگر صفت برايش آورده مىشود ، صفت نيز نكره باشد و حال آنكه علم جنس ، هم مبتدا واقع مىشود و گفته مىشود : « اسامة حيوان مفترس » و صفت هم كه برايش آورده مىشود ، گفته مىشود « اسامة السّوداء » يا « اسامة البيضاء » .