بعضى از بزرگان « 1 » بر اين تعريف اشكال كردهاند كه اطّراد نداشته و مانع اغيار نيست « 2 » و همچنين منعكس نبوده و جامع و دربردارندهء افراد نمىباشد « 3 » تا آنجا كه اين نقض و ابرام را به مباحث طولانى كشانيدهاند .
مصنّف مىفرمايد : ما قبلا نيز گفتهايم « 4 » كه اين تعاريف از نوع تعريف لفظى و شرح
هامش
طبيعت كلّى ) باشند . مثلا كلمهء « رجل » دلالت دارد بر طبيعت رجوليّت به قيد وحدت يعنى يك نفر از اين طبيعت كه قابل صدق است به نحو بدليّت و يكسان بر افراد متعدّدى مثل زيد ، بكر ، عمر و غيره كه همهء اين افراد در رجل بودن مشترك هستند . بنابراين ، « جئنى برجل » يعنى يك طبيعت از رجل را بياور كه اين يك طبيعت قابل صدق بر هريك از زيد ، بكر ، عمر و غيره به نحو بدليّت مىباشد .
بنابراين ، اطلاق و تقييد از صفات لفظ است به اعتبار معناى لفظ .
( 1 ) - « الفصول الغروية / 218 » و « فوائد الاصول 2 / 562 » .
( 2 ) - مطّرد نبودن يعنى طرد از اغيار نكرده و شامل الفاظى مىشود كه از الفاظ مطلق نمىباشد . مثلا اين تعريف شامل ادوات استفهاميّه مثل « من ، ما و أىّ » استفهاميّه نيز مىشود . زيرا « من » براى سؤال از معنا و ماهيّتى است كه قابل صدق بر كثيرين مىباشد . زيرا وقتى پرسيده مىشود : « من جاء » چه كسى آمد . يعنى سؤال از ماهيّتى است كه قابل صدق بر كثيرين مثلا زيد ، بكر ، عمر مىباشد . يعنى آيا بكر بود يا عمر يا زيد و غيره و هريك از اين افراد محتمل است . ولى همه اصوليّون اتّفاق نظر دارند كه اين الفاظ براى عموم وضع شدهاند يعنى عموم افرادى و نه عموم بدلى يعنى اطلاق .
( 3 ) - منعكس نبودن يعنى دربردارندهء همهء افراد تعريف نمىباشد . مثلا شامل اسماء اجناس كه از الفاظ مطلق بوده و در ادامه خواهد آمد نمىباشد . زيرا اسم جنس دلالت بر طبيعت به قيد وحدت نمىكند . بلكه كلمهء « ماء » مثلا دلالت بر صرف طبيعت مىكند نه يك فرد از طبيعت و به جهت دلالتش بر صرف طبيعت ، شامل آب قليل و آب كثير مىشود . پس شامل اسم جنس نشد . يا شامل « العلماء » كه عموم استيعابى دارد نمىشود زيرا « العلماء » وضع براى طبيعت به قيد وحدت نشده است و حال آنكه از مطلقات مىباشد .
( 4 ) - چنان كه در تعريف عامّ و خاصّ گذشت .