و نظير آن ( انشاء تكليف نسبت به معدومين ) بدون طلب ، انشاء تمليك است در وقف كردن بر نسل . پس همانا معدوم از ايشان ( نسل ) مىشود ( معدوم ) مالك براى عين موقوفه بعد از وجودش ( معدوم ) با انشاء آن ( وقف ) و مىپذيرد ( معدوم وجود پيدا كرده ) آن ( عين موقوفه ) را از وقف به واسطهء عقدش ( واقف ) . پس تأثير مىگذارد ( عقد ) در حقّ موجود از ايشان ( بطون ) ملكيّت فعلى را و تاثير نمىگذارد ( عقد ) در حقّ معدوم فعلا مگر استعداد آن ( ملكيّت ) را براى اينكه بشود ( عين موقوفه ) ملك براى آن ( معدوم ) بعد از وجود پيدا كردنش ( معدوم ) . اين ( صحيح نبودن انشاء تكليف در حقّ معدومين ) وقتى است كه انشاء شود طلب به نحو مطلق .
امّا وقتى انشاء شود ( طلب ) به نحو مقيّد به وجود مكلّف و واجد شدنش ( مكلّف ) شرائط را ، پس امكان آن ( انشاء مقيّد ) به مكانى از امكان است . و همچنين شكّى نيست در صحيح نبودن خطاب معدوم بلكه غائب به نحو حقيقت و ممكن نبودن آن ( خطاب معدومين ) ، به دليل ضرورى بودن عدم تحقّق متوجّه كردن كلام به جانب ديگرى به نحو حقيقت مگر وقتى باشد ( غير ) موجود و باشد ( غير ) به گونهاى كه توجّه پيدا كند ( غير ) به كلام و ملتفت شود غير به آن ( كلام ) .
و از اين ( صحيح نبودن خطاب به معدوم و غايب ) هرآينه روشن شد همانا آنچه ( ادواتى ) كه وضع شدهاند ( ادوات ) براى خطاب ، مثل ادوات نداء - اگر باشد ( مثل ادوات خطاب ) وضع شده براى خطاب حقيقى - هرآينه ايجاب مىكند استعمال آن ( مثل ادوات خطاب ) در اين ( خطاب حقيقى ) تخصيص آنچه ( كلماتى ) را كه واقع مىشوند ( كلمات ) در كنار آن ( مثل ادوات نداء ) به حاضرين ، همانطورىكه اقتضاى ارادهء عموم از آن ( مثل ادوات نداء ) براى غير ايشان ( حاضرين ) استعمال آن ( مثل ادوات ) است در غير اين ( خطاب حقيقى ) ، ولى ظاهر ، آن است كه همانا مثل ادوات نداء نمىباشند وضع شده براى اين ( خطاب حقيقى ) بلكه براى خطاب ايقاعى انشايى است . پس متكلّم چه
نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: حسن سيد اشرفى
ص٣٦٣