ج : مىفرمايد : شكّى نيست نزاع در مفهوم داشتن يا نداشتن وصف جارى است در قضاياى وصفيّهاى كه وصف ، اخصّ از موصوف بوده و لو به نحو اعمّ و اخصّ من وجه ، البتّه در مادهء افتراقى كه افتراق از جانب موصوف باشد . « 1 » ولى جريان نزاع در غير اين مورد ، محلّ اشكال بوده كه اظهر و حقّ ، عدم جريان نزاع مىباشد . « 2 »
هامش
ب : مادهء افتراق از طرف موصوف : يعنى موصوف باشد ولى وصف نباشد . مثل : رجل غير عالم ، رقبهء كافره ، غنم معلوفه .
ج : مادهء افتراق از طرف وصف : يعنى وصف باشد ولى موصوف نباشد مثل : امرئهء عالمه ، حرّ مؤمن و ابل سائمه .
د : مادهء افتراق از طرف موصوف و وصف : يعنى نه موصوف باشد و نه وصف . مثل : امرأة غير عالمه ، حر كافر و ابل معلوفه .
( 1 ) - يعنى در دو مورد شكّى نيست كه نزاع جارى است :
الف : وصف ، اخص مطلق از موصوف باشد مثل « اكرم الانسان العالم » كه بحث است آيا اين جمله ، مفهوم دارد تا معنايش چنين باشد : « لا يجب اكرام غير العالم » به عبارت ديگر ، علّت منحصره براى وجوب اكرام انسان آيا عالم بودن است تا در هيچ فرض ديگرى اكرام او جايز نباشد يا علّت منحصره نمىباشد .
ب : وصف و موصوف ، اخصّ من وجه باشند . ولى در مادهء افتراق و آنهم در جايى كه افتراق از جانب موصوف باشد . مثل « فى الغنم السائمة زكات » بحث است آيا اين جمله مفهوم دارد تا معنايش چنين باشد : « لا تجب الزكاة فى الغنم المعلوفة » يا مفهوم ندارد ؟
علّت اينكه نزاع در اين دو مورد جارى است آن است كه در موصوف يعنى موضوع ، در هر دو مورد وجود داشته و باقى است . چنانچه در بحث نزاع در مشتقّ نيز گفته شد با زوال تلبّس و اتّصاف ، ذات باقى باشد .
( 2 ) - يعنى در ساير موارد ، شكّى نيست در اينكه نزاع جارى نمىباشد . زيرا :
الف : در نسبت تساوى ، انتفاى وصف ، زمانى خواهد بود كه موصوف منتفى شده باشد . بنابراين ، انتفاى ضاحك يا متعجّب ، وقتى است كه انسانى نباشد . در نتيجه ، انتفاى وصف به نحو سالبه به انتفاى موضوع خواهد بود .