بر اختصاص و عليّت ندارد و بدون دلالت بر عليّت و اختصاص نيز مفيد مفهوم نخواهد بود . « 1 »
83 - محلّ نزاع در مفهوم وصف در قضاياى وصفيّه در چه صورتى از نسبت بين صفت و موصوف جارى بوده و در چه صورتى جارى نمىباشد ؟ « 2 » ( تذنيب لا يخفى . . . اظهره عدم جريانه )
هامش
( 1 ) - يعنى وقتى قيد و وصف ، قيد غالبى باشد دلالت بر عليّت نمىكند تا مفيد مفهوم باشد بلكه قيد غالبى براى توضيح موضوع حكم و بيان حكمت حكم و نه علّت حكم مىباشد . يعنى اين قيد مىخواهد بگويد : اوّلا : غالب در ربيبهها آن است كه در خانهء شوهر مادرشان بزرگ مىشوند و نوعا زنانى كه ازدواج مجدد مىكنند زنانى هستند كه فرزندانشان خصوصا دخترانشان كوچك مىباشند .
ثانيا : حكمت حرمت اين دختران نيز آن است كه همانند دختران همين شوهرند كه در خانهء او بزرگ مىشوند . خلاصه آنكه عدم مفهوم داشتن اين آيه مورد قبول موافقين مفهوم وصف نيز مىباشد . چرا كه آنان نيز قبول دارند كه در مواردى با وجود قرينه ، وصف ، دلالت بر مفهوم نداشته كه از آن جمله ، قرينهء غالبى بودن وصف مىباشد .
( 2 ) - از آنجا كه در بحث مفهوم صفت ، سخن از وصفى است كه نه لفظا بلكه حقيقتا قابل حمل بر ذات باشد بنابراين نسبت بين وصف و موصوف به قرار زير خواهد بود :
1 - نسبت تساوى : مثل « الانسان الضّاحك » يا « الانسان المتعجّب » زيرا مىتوان گفت : « كل انسان ضاحك و كلّ ضاحك انسان » يا « كلّ انسان متعجّب و كلّ متعجّب انسان » .
( 2 ) - نسبت اعمّ و اخص مطلق : بر دو قسم است .
الف : وصف ، اعمّ مطلق از موصوف باشد . مثل : « جئنى به انسان ماش » يا « جئنى به انسان مستقيم القامة » . با انتفاء وصف ، موصوف هم منتفى است . به عبارت ديگر ، موصوف قبلا منتفى مىشود تا وصف اعمّ نيز منتفى شود .
ب : وصف ، اخصّ مطلق از موصوف باشد . مثل : « اكرم انسانا عالما » . با انتفاى وصف ، موصوف منتفى نمىشود . زيرا هر عالمى ، انسان است ولى هر انسانى ، عالم نيست .
3 - نسبت عام و خاصّ من وجه مثل : « اكرم رجلا عالما » يا « اعتق رقبة مؤمنة » و يا « فى الغنم السائمة زكات » . اين نسبت با توجه به مادهء اجتماع و افتراقشان ، داراى چهار صورت مىباشد :
الف : مادهء اجتماع : مثل : رجل عالم ، رقبهء مؤمنه ، غنم سائمه .