كه ارادهء مستقلّ به آن تعلّق نگرفته است ، در اينجا همچون همهء موضوعات مركّبى كه يك جزء وجودى و يك جزء عدمى داشته و جزء وجودىاش وجدانا محرز باشد ، مىتوانيم جزء عدمى را كه مشكوك بوده با اصل اصالة العدم يعنى استصحاب عدم ازلى ، احراز كرده و اگر اين موضوع ، داراى اثر شرعى بوده ، آن اثر را برآن مترتّب كرد « 1 » در اينجا نيز اصل اصالة العدم مىگويد ؛ اصل ، عدم تعلّق ارادهء مستقلّه به واجب بوده و بنابراين ، اصل در واجبات مشكوك ، واجب تبعى بودن مىباشد . « 2 »
ب : اگر واجب تبعى را معناى ايجابى و اثباتى كرده و گفته شود ؛ واجب تبعى ، واجبى است كه ارادهء غير مستقلّ به آن تعلّق گرفته و معناى سلبى و عدمى نشود اگرچه معناى عدمى لازمهء معناى اثباتى باشد ، جاى استصحاب تعلّق ارادهء غير مستقلّه نبوده « 3 » و اگر استصحاب عدم ازلى يعنى استصحاب عدم تعلّق ارادهء مستقلّهء ازلى را جارى كنيم ، اگر
هامش
( 1 ) - مثال ديگر ؛ مثل آنكه ميته كه از موضوعات حكم حرمت اكل و نجس بوده ، عبارت از موضوع مركّبى كه يك جزئش ، وجودى ( حيوان ) و يك جزء آنكه متقوّم به آن بوده ( زيرا هر مركّبى ، متقوّم به اجزائش مىباشد ) جزء عدمى ( تذكيه نشده ) مىباشد . يعنى چنين تعريف شود : « الميتة هى حيوان لم يذكّ » حال ، حيوانى در جايى افتاده و جزء وجودىاش بالوجدان محرز است . زيرا مىدانيم كه اين حيوان بىجان است ولى نمىدانيم كه تزكيه شده تا ميته نباشد يا تزكيه نشده و ميته مىباشد ؟ اينجا مىتوان عدم تزكيه را كه از قبل از بىجان شدن و در حال حياتش داشته ، استصحاب كرده و بگوئيم قبل از بىجان شدن ( در حال حيات ) تزكيه نداشته ، الآن نيز تزكيه نداشته و نتيجه آنكه ؛ حيوان غير مذكّى يعنى ميته بوده ، پس حرام و نجس مىباشد .
( 2 ) - زيرا واجب بودنش براى ما محرز بوده ولى تبعى يا اصلى بودنش مشكوك مىباشد . حال گفته مىشود ، اين واجب قبل از شريعت ، ارادهء مستقلّ به آن تعلّق نگرفته بوده ، الآن نيز كه شكّ داريم ، استصحاب مىكنيم عدم تعلّق ارادهء مستقلّ را و اثبات مىشود تبعى بودن واجب .
( 3 ) - زيرا اصل اينكه ارادهء مستقلّ يا غير مستقلّ به آن تعلّق گرفته ، مشكوك مىباشد و گرنه اگر معلوم باشد كه ارادهء مستقلّه به آن تعلّق گرفته كه ديگر جاى شكّ نمىباشد .