وجودى تعجّب ، خود انسان بوده و تعجّب مساوى با انسان است بنابراين ، مىتوان گفت :
« كلّ انسان متعجّب و كلّ متعجّب انسان » .
ب ) عارض اعمّ از معروضش باشد . مانند عروض حيوان بر ناطق ( عروض جنس بر فصل ) . گفته مىشود : « النّاطق حيوان » اينجا عروض حيوان بر ناطق بدون واسطه بوده و علّت وجودى حيوان براى ناطق ، خود ناطق بودن است ولى حيوان اعمّ از ناطق مىباشد .
بنابراين ، مىتوان گفت : « كلّ ناطق حيوان » ولى نمىتوان گفت : « كلّ حيوان ناطق » زيرا برخى از حيوانها ، ناطق بوده و حيوان علاوه بر ناطق شامل چهارپايان هم مىشود .
ج : آنكه عارض ، اخصّ از معروض باشد ، همچون عروض ناطق بر حيوان ( عروض فصل بر جنس . گفته مىشود : « الحيوان ناطق » اينجا عروض نطق بر حيوان بدون واسطه بوده و علّت وجودى نطق براى حيوان ، خود حيوان بودن است ولى ناطق اخصّ از حيوان مىباشد . بنابراين ، نمىتوان گفت : « كلّ حيوان ناطق » بلكه بايد گفت : « بعض الحيوان ناطق » .
قسم دوّم : عرضى كه با واسطهء داخل در ذات بر ذات عارض مىشود كه خود بر دو نوع مىباشد :
د ) عروض عرض بر ذات به واسطهء امرى كه با معروض ( ذات ) مساوى و داخل آن باشد ، مانند عروض تكلّم بر انسان به واسطهء ناطق بودن كه گفته مىشود : « الانسان متكلّم » ولى علّت متكلّم بودن انسان در ناطق بودن اوست نه انسان بودنش ، و ناطق نيز جزء ذات انسان و مساوى با آن مىباشد . يعنى مىتوان گفت : « كلّ انسان ناطق و كلّ ناطق انسان » .
ه ) عروض عرض بر ذات به واسطهء امرى كه اعمّ از معروض ( ذات ) ولى داخل آن باشد .
مانند عروض حركت ارادى بر انسان به واسطهء حيوان كه گفته مىشود : « الانسان متحرّك بالارادة » ولى علّت حركت ارادى انسان در حيوان بودن او بوده و نه انسان بودنش ، و حيوان نيز داخل در ذات انسان ولى اعمّ از آن مىباشد . يعنى مىتوان گفت : « كلّ انسان حيوان »
نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: حسن سيد اشرفى
ص٣٦