زيرا تعلّقش به فرد خارجى از دو حال خارج نيست :
الف : شوق در زمان عدم آن فرد خارجى به آن تعلّق مىگيرد كه در اين صورت لازم مىآيد : اوّلا : شوق كه يك امر موجود بوده ، وابسته و قائم به معدوم ( فرد خارجى ) باشد .
ثانيا : لازمهاش تحقّق معدوم يعنى معنون به لحاظ معدوم بودنش است . زيرا مشتاق اليه كه معنون و معدوم بوده ولى به جهت تعلّق شوق به آن ، يك نحوهء از تحقّق وجود پيدا مىكند . حال آنكه تعلق شوق به معدوم مطلق ، مستحيل است . « 1 »
ب : شوق در زمان وجود آن فرد خارجى به آن تعلّق مىگيرد . در اين صورت نيز تحصيل حاصل است . زيرا شوق براى آن است كه مشتاق اليه را كه موجود نبوده مثلا ديدار دوست ، رفع تشنگى و امثال آن را موجود كرد . حال وقتى ديدار دوست محقّق شده و يا تشنگى مرتفع شده باشد ، ديگر شوقى به ديدار يا خوردن آب نيست . بنابراين ، شوق بايد به يك امر استقبالى كه هنوز موجود نبوده تعلّق بگيرد . نتيجه آنكه ؛ تعلّق شوق به معنون در اين صورت نيز باطل است .
382 - دليل دوّم اينكه تعلّق شوق به فرد خارجى مستحيل بوده ، چيست ؟
( مضافا الى انّ . . . فناء العنوان فيه )
ج : مىفرمايد : شوق از امور نفسانى و از خصلتهاى روانى و وجودات مجرّدهء بشر بوده و همچون ساير وجودات براى وجود پيدا كردنشان بايد متشخّص شده و در ضمن يك چيزى ( متعلّقى ) وجود پيدا كنند . مثلا علم بدون معلوم ، خيال بدون متخيّل ، وهم بدون موهوم ، شكّ بدون مشكوك ، ظنّ بدون مظنون ، اراده بدون مراد و شوق بدون مشتاق اليه
هامش
( 1 ) - زيرا شوق ، طرف مىخواهد يعنى بايد به يك چيزى تعلّق بگيرد . حال اگر به فرد خارجى تعلّق بگيرد و فرض نيز آن است كه فرد خارجى ، معدوم بوده ، چگونه شوق به معدوم و طرفى كه وجود ندارد تعلّق مىگيرد ؟ يعنى چگونه شوقى كه وجود دارد تعلّق به معدوم محض بگيرد . بنابراين ، بايد شوق به يك امر موجود تعلّق بگيرد .