ممكن نيست در نفس موجود شوند ؟ از طرفى چون رابطهء اين دو ، رابطهء علّى و معلولى بوده بايد از يك سنخ باشند . يعنى متعلّقات اين امور نفسانى نيز بايد يك امر نفسى بوده و محال است كه خارج از افق نفس باشند . حال ، شوق نيز بايد تعلّق بگيرد به مشتاق اليه روانى و نفسى يعنى به صورت ذهنى مشتاق اليه كه عنوان و طبيعت كلّى ذهنى مىباشد .
بنابراين ، مشتاق اليه اوّلا و بالذّات كه شوق به آن تعلّق مىگيرد همين عنوان فرضى و صورت ذهنى است . امّا از آنجا كه اين عنوان و صورت ذهنى ، مرآت و حكايتكننده از معنون و فرد خارجى بوده ، ثانيا و بالعرض تعلّق به آن گرفته و معنون و فرد خارجى در مرتبهء دوّم و بالعرض ، مشتاق اليه براى شوق خواهد بود . همچون علم كه معقول نيست تشخّص و وجودش با امر خارجى باشد . بلكه آنچه كه اوّلا و بالذات معلوم بوده و علم به آن تعلّق مىگيرد ، عبارت از عنوانى است كه با علم موجود مىشود ولى متعلّق بودن عنوان براى علم به لحاظ مرآت بودن و حاكى بودنش از معنون و آن مصداق خارجى بوده و معنون براى اين عنوان نيز به اعتبار فناى عنوان در آن ، معلوم بالعرض براى علم مىباشد .
383 - توضيح تكميلى مصنّف در خصوص مستحيل بودن تعلّق شوق به فرد خارجى و نتيجهگيرى او در خصوص تعلّق تكليف و امر و نهى به عنوان و نه به معنون چيست ؟
( و فى الحقيقة انّما . . . حدّ الفعليّة و التّحقيق )
ج : مىفرمايد : خلاصه آنكه ؛ متعلّق شوق يا به عبارتى ، شوق تعلّق مىگيرد به امرى كه داراى دو جهت مىباشد .
الف : جهت وجدانى و وجودى كه همان وجود مشتاق اليه در افق نفس بوده به لحاظ همان عنوان فرضى و صورت نفسى كه دارد . « 1 »
ب : جهت فقدانى كه همان عدم حقيقى مشتاق اليه در خارج مىباشد .
هامش
( 1 ) - در اين صورت ، شوق تعلّق به امر عدمى نگرفته تا اشكال محال بودن تقوّم موجود بالمعدوم لازم بيايد . بلكه صورت ذهنى كه وجود ذهنى و روانى داشته ، متعلّق بالذّات و مشتاق اليه شوق مىباشد .