مولى ، قرب و بعد معنوى است ؛ براى تشبيه كردن به قرب و بعد مكانى ، و مادامىكه نبوده باشد شىء ، مرغوب براى مولى فعلا ، صلاحيّت ندارد ( شىء ) براى تقرّب جستن با آن ( شىء ) به او ( مولى ) ، و مجرّد وجود مصلحت در آن ( شىء ) موجب نمىشود ( مجرّد وجود مصلحت ) مرغوب بودن آن ( شىء ) را براى او ( مولى ) با فرض نهى او ( مولى ) و تبعيدش ( مولى ) .
و به عبارت ديگر : وجهى نيست براى تقرّب جستن به مولى به آنچه ( عملى ) كه دور كرده است ( مولى ) ما را از آن ( عمل ) ؛ و فرض ، آن است كه همانا نهى تبعى ، نهى مولوى است ، و بودن آن ( نهى تبعى ) تبعى ، خارج نمىكند ( تبعى بودن ) آن ( نهى تبعى ) را از بودنش ( نهى تبعى ) منعكننده و نفرتآور بودن و مبعّد بودن از فعل و اگرچه باشد مبعّد بودن براى مفسدهاى در غير اين ( فعل ) يا براى فوت شدن مصلحت غير ( غير منهى عنه ) .
آرى ، اگر قائل شده باشيم به اينكه همانا نهى از ضدّ ، نيست ( نهى از ضدّ ) نهى مولوى ، بلكه آن ( نهى از ضدّ ) نهى است كه اقتضاء مىكند آن ( نهى ) را عقلى كه كشف نمىشود از آن ( عقل ) حكم شرع - همانطورىكه اختيار كرديم آن ( نهى عقلى ) را در مسئله - پس همانا اين نهى عقلى ، اقتضاء ندارد ( نهى عقلى ) دور كردن از مولى را مگر وقتى كه كاشف باشد ( نهى عقلى ) از مفسدهاى مبغوضه براى مولى . و اين ( كاشف بودن نهى عقلى از مفسدهء مبغوضه براى مولى ) شىء ديگرى است كه اقتضاء نمىكند آن ( شىء ) را حكم عقل بهخودىخودش .
نكات دستورى و توضيح واژگان
ثمرة المسألة انّ ما ذكروه من الثّمرات لهذه المسألة الخ : يعنى « هذه ثمرة المسألة الخ » ضمير فاعلى در « ذكروه » به اصوليّون و ضمير مفعولىاش به ماء موصوله كه « من الثّمرات » بيانش بوده برگشته و مقصود از « هذه المسألة » مسئلهء ضدّ مىباشد .
و اهمّها و العمدة فيها هى . . . اذا كان . . . بعدم الاقتضاء . . . بالاقتضاء : ضمير در « اهمّها » و