است كه عبادت بوده و از طرفى عباديّت اين طهارت نمىتواند ناشى از خود امر غيرى به لحاظ غيرى بودنش باشد ، در نتيجه ، چارهاى نيست كه عباديّت اين طهارت را از جانب امر غيرى ندانسته ، بلكه از جانب فرض ديگرى كه عبارت از امر استحبابى نفسى تعلّق گرفته به طهارت بوده و سابق بر امر غيرى بوده دانست . و همين امر استحبابى نفسى است كه عباديّت طهارت را قبل از تعلّق امر غيرى به آن ، تصحيح مىكند . اگرچه اين استحباب به حدّ خودش كه جايز بودن ترك آن بوده بعد از تعلّق امر غيرى باقى نمىماند ولى عباديّت طهارت با باقى نماندن استحباب به حدّ خودش يعنى باقى نماندن فعليّت استحباب ، از بين نمىرود .
268 - چرا با وجود باقى نماندن استحباب نفسى طهارات بعد از تعلّق امر غيرى به آنها ، عباديّت آنها از بين نمىرود ؟ ( لانّ المناط فى . . . حتّى يصحّ قصده )
ج : مىفرمايد : زيرا مناط براى عبادى بودن و مستحبّ بودن يك عمل ، جواز ترك آن عمل نيست تا گفته شود ؛ وقتى جواز ترك نباشد ، استحباب و عبادى بودن عمل نيز نخواهد بود . بلكه مناط ، عبارت از مطلوبيّت و رجحان ذاتى طهارات بوده كه اين مطلوبيّت بعد از تعلّق امر غيرى نيز باقى است . بنابراين ، وقتى صحيح بوده و قبول كرديم كه امر غيرى ، تعلّق گرفته است به طهاراتى كه عبادت بوده و نه به ذات طهارات به هر نحوى كه باشند و نيز قبول كرديم كه استحباب نفسى آنها مندكّ و حلّ در امر غيرى شده به اين معنا كه امر غيرى ، استمرار همين مطلوبيّت ذاتى بوده ، در اين هنگام است كه تنها امرى كه باقى بوده و وجود دارد ، عبارت از امر غيرى است كه صلاحيت دارد دعوت به اين طهارات كند و اين امر غيرى ، خودش امر عبادى مىباشد . نهايت امر ، آن است كه عبادى بودش از ناحيهء غيرى بودش نيست بلكه از اين جهت بوده كه اين امر غيرى ، استمرار و امتداد براى مطلوبيّت و رجحان ذاتى است كه از ناحيهء امر استحبابى نفسى قبلى حاصل
نهاية الإيصال ( شرح فارسى أصول الفقه ) ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: حسن سيد اشرفى
ص٥٩٢