( ذى المقدّمه ) است . و سزاوار نيست شكّ در اينكه همانا دفع تكليف با وجود تمام بودن اقتضاى آن ( تكليف ) ، تفويت براى غرض معلوم الزامآور مولى است ، و اين ( تفويت ) شمرده مىشود ( تفويت ) ظلم در حقّ او ( مولى ) و خارج شدن از شئون بندگى و نافرمانى بر او ( مولى ) است ، پس مستحقّ است ( مكلّف متمرّد ) بر اين ( تفويت ) عقاب و سرزنش را از اين جهت ( تماميّت اقتضائى تكليف ) و اگرچه نمىباشد در اين ( ترك تكليف اقتضايى ) مخالفت كردن براى تكليف فعلى منجّز .
و اين ( ترك مقدّمه مفوّته ) شباهت ندارد ( ترك مقدّمهء مفوّته ) دفع مقتضى تكليف را ، همچون تحصيل نكردن استطاعت براى حجّ ، پس همانا مثل اين ( تحصيل نكردن استطاعت ) شمرده نمىشود ( تحصيل نكردن استطاعت ) ظلم و خارج شدن از شئون بندگى و نافرمانى بر مولى ، زيرا همانا نيست در اين ( تحصيل نكردن استطاعت ) تفويت براى غرض معلوم و تامّ الاقتضاء مولى . و مدار در استحقاق عقاب ، آن ( مدار ) تحقّق عنوان ظلم بر مولى است كه قبيح است عقلا .
نكات دستورى و توضيح واژگان
و لا تستغرب ذلك فانّ هذا . . . نفسه فانّه اذا اشتاق الى فعل شىء : كلمه « لا تستغرب » يعنى عجيب و غريب نشمار و مشار اليه « ذلك » و « هذا » وجوب مقدّمهء مفوّته قبل از وجوب ذى المقدّمه ، لابديّت داشته بوده و ضمير در « نفسه » و « اشتاق » به انسان برگشته و مقصود از « شىء » عمل و ذى المقدّمه مىباشد .
اشتاق الى مقدّماته . . . على ذيها . . . يشتدّ حتّى يبلغ . . . فيفعلها : ضمير در « اشتاق » و ضمير فاعلى در « فيفعلها » به انسان و در « مقدّماته » به ذى المقدّمه و در « ذيها » و ضمير مفعولى در « فيفعلها » به مقدّمات و در « يشتدّ » و « يبلغ » به شوق به مقدّمات برمىگردد .
لم يحن وقته بعد و لم تحصل له . . . ان تحصل له . . . اذا حان وقته : ضمير در هر دو « وقته » به ذى المقدّمه و در هر دو « له » به انسان برگشته و كلمهء « بعد » مقطوع الإضافة و در اصل