كردن وجوب غيرى . يعنى واجب كردن مقدّمه بنا بر قول به واجب بودنش ، وجوب نفسى است . زيرا امر به مقدّمه و بعث به آن ، براى غايت و غرض رسيدن به ذىالمقدّمهاى بوده كه واجب شده است . بنابراين ، واجب كردن مقدّمه ، رساننده و راه براى تحصيل و انجام ذى المقدّمه مىباشد . در نتيجه اگر ذى المقدّمه ، مقصود و مراد مولى نباشد ، قطعا مقدّمهاش را نيز واجب نمىكرد .
مصنّف مىفرمايد : تعريف اصوليّون از واجب غيرى كه مىگويند ؛ واجب غيرى ، واجبى است كه براى واجب ديگرى ، واجب شده است ، اين تعريف ، اشاره به همين معناى چهارم از تبعيّت دارد . يعنى وجوبش براى غايت واجب ديگرى بوده و به غرض تحصيل و رسيدن به واجب ديگر مىباشد . بنابراين ، غرض از واجب كردن مقدّمه بنا بر قول به وجوبش ، رسيدن به ذىالمقدمهاى بوده كه واجب شده است . « 1 »
هامش
( 1 ) - يعنى انگيزه و باعث براى اينكه مولى مقدّمه را واجب كرده است ، وجوب نفسى ذى المقدّمه است . به عبارت ديگر ، امر مولى به مقدّمه كه سبب براى وجوب مقدّمه شده است ، باعث و غرض مولى از اينكه امر به مقدّمه كرده ، عبارت از وجوب ذى المقدّمه مىباشد . به بيان ديگر ، مولى وقتى ذى المقدّمه را واجب مىكند و مىبيند كه اتيان و تحصيل وجوب ذى المقدّمه ، متوقّف بر مقدّمهاش مىباشد ، اقدام به وجوب مقدّمه و امر به آن نموده است . بنابراين ، معناى تبعيّت در اينجا به معناى باعثيّت و داعويّت مىباشد يعنى وجوب ذى المقدّمه ، باعث و غرض مولى براى امر به مقدّمه مىباشد .
ولى بايد گفت : اين معنا از تبعيّت ، بيان ديگر و عبارت اخراى از علّت و معلول است . يعنى آنان كه گفتهاند ؛ وجوب ذى المقدّمه ، علّت براى وجوب مقدّمه بوده ، به همين معناى داعويّت و باعثيّت مىباشد . چنان كه مصنّف در سبب اشتهار اين معنا ، بحث شوق آمر به مقدّمه را منبعث از شوق مولى به ذى المقدّمه ذكر كرده و خودش در اينجا همين معنا را تكرار مىكند ولى بهجاى شوق ، تعبير به باعثيّت مىكند . ولى سؤال اين است ، چرا وجوب ذى المقدّمه ، باعث و داعى براى امر مولى و واجب كردن مقدّمه مىباشد ؟ آيا شوق به ذى المقدّمه نمىباشد ؟ يعنى اگر مولى ، شوق به ذى المقدّمه نداشت ، آيا آن را واجب مىكرد تا وجوبش باعث و داعى براى وجوب مقدّمه شود ؟ بنابراين ، هيچ فرقى -