مشهوره بوده و قسمى مستقلّ در مقابل قضاياى ضروريّه مىباشد . نه آنكه قسمى از قضاياى ضرورى باشد آنگونه كه اشاعره پنداشتهاند و در دليلشان خواهد آمد . بنابراين ، به خوبى روشن مىشود ؛ مقصود عدليّه از حسن و قبح عقلى ، حسن و قبحى است كه از آراء محموده و قضاياى مشهوره كه از تأديبات صلاحيّه كه تطابق آراى عقلاء برآن بوده مىباشد .
خلاصه آنكه ؛ قضاياى مشهورهء صرفه ، ورائى و واقعيّتى به غير از تطابق آراء عقلاء ندارد .
به عبارت ديگر ، واقع اين قضايا همين تطابق آراء عقلاء مىباشد . بنابراين ، معناى حسن عدل يا علم در نزد عقلاء آن است كه فاعلش ممدوح در نزد عقلاء بوده و معناى قبح ظلم و جهل آن است كه فاعلش مذموم در نزد عقلاء مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) - يعنى اينطور نيست كه عدل هميشه حسن و پسنديده بوده و يا حسن واقعى داشته باشد تا عقل مدرك آن واقعيّت خارجى باشد . چنان كه ظلم داراى قبح واقعى و خارجى نيست تا عقل ، مدرك آن واقعيّت خارجى به نام ظلم باشد . بلكه حسن و قبح اين امور تابع آراء و اتّفاق عقلاء است . يعنى اگر عقلاء آن را پسنديده دانند امرى حسن شده و اگر ناپسند دانند امرى قبيح مىشود . خلاصه آنكه حسن و قبح عملى اشياء و افعال تابع آراى عقلاء بوده و به اعتبار آنهاست كه متّصف به حسن و قبح مىشوند .
ولى بايد گفت : عدل و ظلم از امور و صفات واقعى اشياء بوده كه قابل جعل و يا سلب نمىباشند .
مثلا اينگونه نيست كه اگر عقلاء بگويند ؛ عدل قبيح است ، قبيح باشد و يا اگر بگويند ظلم ، پسنديده است ، پسنديده باشد . آرى ، حكم عقلاء و اتّفاق آنان بر حسن عدل و قبح ظلم ناشى از واقعى بودن آنها بوده و ادراكى است كه از يك امر واقعى حاصل مىشود . و اصولا ادراك امور واقعى است كه اتّفاق آراى عقلاء را به دنبال دارد . مثلا بديهى بودن ادراك عقل نظرى در مثل استحالهء اجتماع نقيضين يا بزرگتر بودن كلّ از جزء نيز به همين دليل بوده كه ادراك از يك امر واقعى است . البتّه مخفى نباشد چه در زمينهء ادراكات بديهى عقل نظرى و چه در ادراكات عقل عملى كه به عنوان آراء محموده و مورد اتّفاق آراء عقلاء ناميده مىشود ، چهبسا افرادى منكر اين امور شوند چنان كه بعضى مثل شكّاكان -