مىباشند . بههمينجهت در تاريكى كه نورى وجود نداشته ، رنگى نيز بالفعل وجود ندارد .
بلكه آنچه كه حقيقتا وجود خارجى دارد ، عبارت از اجسامى است كه داراى صفت و خصيصهاى هستند كه اين خصيصه و صفت منشأ براى انعكاس تابشها به هنگام واقع شدن نور بر اين اجسام است . بنابراين ، هريك از رنگها در واقع صرفا طيفى و يا طيفهايى هستند كه تركيب شدهاند . در خصوص حسن اشياء و جمال آنها به معناى ملائمت نيز اينگونه بوده كه شىء واقعى در اشياء بوده كه منشأ براى ملائمت داشتن اشياء مىباشد ، همچون طعم ، بو و غيره . اين منشأ يعنى شىء واقعى در اشياء همچون صفت در جسم است كه منشأ براى انعكاس تابش نور بود . در اينجا نيز خود لذت و الم دو امر واقعى هستند ولى لذت و الم ، آن حسن و قبحى كه از صفات اشياء بوده نيستند . لذّت و علم از صفات نفسى است كه مدرك حسن و قبح يعنى مدرك ملائمت و منافرت است . « 1 »
45 - واقعيّت حسن و قبح به معناى بايستنى بودن انجام فعل و نبايستنى بودنش از جهت واقعيّت خارجى داشتن يا نداشتن چيست ؟
( 2 - و امّا الحسن بمعنى . . . للحسن و القبح )
ج : مىفرمايد : حسن و قبح به معناى بايستنى بودن و نبايستنى بودن انجام فعل در نظر عقل نيز واقعيّتى ندارد مگر ادراك عقل يا اينگونه گفته شود كه واقعيّتى ندارد مگر تطابق آراى عقلاء . كلام در حسن و قبح به اين معنا از جهت واقعيّت خارجى نداشتن همچون
هامش
( 1 ) - گفته شد ؛ لذّت و الم ، مزّه ، طعم ، اشياء دركشده همهء وجود خارجى دارند ، بلكه آنچه كه اعتبارى است عبارت از حسن و قبح به معناى خوش آمدن و بد آمدن يعنى ملائم و غير ملائم بودن با نفس مىباشد . بنابراين ، لذّت و الم از امور واقعى بوده و از صفات نفس است كه اين نفس ، مدرك ملائمت و منافرت كه امرى اعتبارى بوده مىباشد .