مىباشد . مثل رنگ ، بو ، طعم ، تناسب و هماهنگى اجزاء يك شىء . « 1 » بلكه حسن شىء يعنى ملائمت نفس ، متوقّف است بر وجود ذوق عامّ يا ذوق خاصّى كه اين حسن يعنى ملائمت را بچشد . چنان كه انسان است كه مىچشد و ادراك مىكند منظرهاى را يا مسموعى ( كلامى ) را يا چشيدهشدهاى ( غذايى ) را . و اين چشيدن و ادراك به واسطهء ذوقى است در انسان كه اين امور را ملائم نفس و حسن در نزد او و يا غير ملائم و قبيح در نزد او قرار مىدهد . بنابراين ، وقتى سبب ادراك حسن و قبح ( ملائم و غير ملائم بودن ) ذوق انسان باشد ، بديهى است يك شىء در نزد قوم و افرادى به لحاظ ذوقشان حسن و نزد افراد و قوم ديگرى قبيح باشد . و اگر ذوق همهء در حسن و قبح چيزى متّفق و يكى باشد ، اين شىء در نزد همه حسن ( ملائم با نفس ) يا قبيح ( غير ملائم با نفس ) خواهد بود . « 2 »
هامش
- داراى ذوق و ادراك بوده وجود داشته باشد ، ملائمت و منافرت را هم ادراك مىكند ولى اگر انسانى كه داراى ذوق و ادراك نباشد اصلا ملائمت و منافرتى وجود پيدا نمىكند . يعنى اگر انسانى نباشد ديگر خوشايندى با نفس معنا نخواهد داشت . چنان كه انسانى كه داراى قوهء بينايى است از فلان منظره لذّت برده و ملائم با نفس او مىباشد يا از فلان منظره بدش مىآيد و ناملائم با نفسش مىباشد . يا انسانى كه داراى قوهء شنوايى است از فلان سخن و مسموعات لذّت برده و خوشايند نفسش مىشود و از فلان سخن و مسموعات بدش مىآيد . بنابراين ، انسانى بايد باشد ، ذوقى در او باشد تا نفسش از چيزى خوشش بيايد يا بدش بيايد .
( 1 ) - يعنى اشتباه نشود ؛ انسان ، روح و عقل مدرك او ، ذوقش ، لذّت و الم ، مزّه و منظره ديدنى يا كلام شنيدنى و يا غذاى چشيدنى همه از امور واقعى و خارجى هستند . يعنى مزّه حقيقتى است كه وجود دارد و يا لذّت و الم از امورى است كه در خارج وجود دارد . آنچه كه اعتبارى بوده عبارت از ملائم بودن و ناملائم بودن اين مزه با نفس است پس ملائم بودن و ناملائم بودن يك امرى اعتبارى است .
( 2 ) - وقتى ملائم بودن و ناملائم بودن ، تابع ذوق و سليقه شد ، حال يا يك چيزى براى همه ملائم با نفس است و همه از آن خوششان مىآيد و يا براى گروهى ملائم با نفس و براى گروهى ديگر ناملائم -