تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهاية الإيصال ( شرح فارسى أصول الفقه ) ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
43 - حاصل و خلاصه‌گيرى مصنّف در خصوص واقعيّت خارجى نداشتن حسن و قبح به معناى ملائمت و منافرت چيست ؟ ( و الحاصل انّ الحسن . . . بمعنى الملاءمة ) ج : مىفرمايد : حاصل كلام آنكه ؛ حسن به معناى ملائم بودن با نفس ، يك صفت واقعى براى اشياء همچون كمال كه صفت واقعى براى اشياء بوده نيست . واقعيّت اين صفت يعنى ملائم و غير ملائم بودن ، چيزى به غير از ادراك و ذوق انسان نيست . بنابراين ، اگر انسانى كه آن را ادراك كرده و يا موجود ديگرى كه شبيه انسان در ذوق او بوده وجود نداشته باشد ، براى اشياء با قطع نظر از ذوق انسان ، حسن به معناى ملائمت وجود ندارد . « 1 » 44 - تشبيه و قياسى كه مصنّف در رابطه با واقعى نبودن حسن و قبح به معناى ملائم و غير ملائم بودن با نظريهء جديد در رنگها مىكند چه بوده و نتيجه‌گيرىاش چگونه است ؟ ( و هذا مثل ما يعتقده . . . المدركة للحسن و القبح ) ج : مىفرمايد : سخن در حسن و قبح به معناى ملائم و ناملائم بودن با نفس در واقعيّت خارجى نداشتن همانند نظريهء جديد در خصوص رنگها مىباشد . نظريهء جديد مىگويد : « 2 » رنگها واقعيّت خارجى نداشته بلكه حاصل انعكاس تابش نور بر اجسام
هامش
- با نفس مىباشد . چنان كه ممكن است براى شخصى ملائم با نفس و براى شخصى ديگر ناملائم با نفس باشد . مثلا غذايى در يك كشورى مطبوع و ملائم با نفس آن مردم و در كشور ديگرى ناملائم با نفس مىباشد . يا شخصى از يك منظره خوشش مىآيد و ديگرى بدش مىآيد . وقتى يك چيزى براى همه خوشايند يا ناخوشايند است كه در سليقه و عادات و ذوقشان يكسان باشند . ( 1 ) - يا اگر انسان داراى ذوق نباشد مثلا ذوق چشايى يا قوّهء شنوايى و يا قوّهء بينايى نداشته باشد ، آن‌وقت خوش آمدن و بد آمدن از چشيدن يك چيزى يا شنيدن كلامى و يا ديدن منظره‌اى معنا پيدا نمىكند . بالأخره بايد جاندارى باشد و ذوقى داشته باشد تا به واسطهء آن از چيزى بدش بيايد يا خوشش بيايد . ( 2 ) - نظريهء قديم آن است كه رنگ ، وجود خارجى داشته ولى از اعراض است كه در ضمن يك جوهر و ذاتى محقّق مىشود و خودش وجود مستقلّ ندارد .