ذوق و سليقهها مختلف نمىشود « 1 » . ثانيا : وجودش متوقّف بر وجود شخص كه آن را درك كرده و تعقل كند نمىباشد . « 2 » به خلاف حسن و قبح به دو معناى ديگر يعنى به معناى « ملائم و غير ملائم » و « بايستنى بودن و نبايستنى بودن انجام فعل » كه امر واقعى خارجى نيست . البته بيان تفاوت حسن و قبح به معناى اوّل با دو معناى ديگر در اين خصوص نيازمند توضيح و تفصيلى است كه به دنبال مىآيد .
42 - واقعيّت حسن و قبح به معناى ملائمت و منافرت چگونه مىباشد ؟
( 1 - امّا الحسن بمعنى الملاءمة . . . او قبيحا كذلك )
ج : مىفرمايد : حسن و قبح به معناى ملائم بودن ( خوشايند نفس بودن ) و غير ملائم بودن ( خوشايند نفس نبودن ) بهخودىخود و با قطع نظر از ذوقى كه آن را درك كند داراى ما به ازاى خارجى كه مقابل اين ملائمت و منافرت باشد و اين ملائمت و منافرت حكايت از آن ما به ازاى خارجى كند نيست « 3 » هرچند منشأ اين حسن و قبح ، امر خارجى
هامش
( 1 ) - مثلا علم ، تعلّم ، اراده ، قدرت ، شجاعت از امورى است كه كمال و ارزش بودنش وابستهء به سليقهء افراد و اعتبار آنان نمىباشد . بلكه كمال بودن هريك از اين امور يك امر واقعى بوده كه اگر همه هم بگويند ؛ شجاعت يا علم امرى قبيح و كمال و ارزش براى نفس نمىباشد از كمال بودنش كم نمىشود چنان كه نقص بودن هريك از جهل و ترس ، بىاراده بودن و ضعيف بودن از امور واقعى بوده كه وابستهء به سليقه و اعتبار افراد نمىباشد و اين مشخصهء اوّل امور واقعى است .
( 2 ) - يعنى اگر در عالم هيچ شخصى نباشد كه اين امور را ادراك و تعقل كند ولى اين امور وجود دارند .
مثلا اشياء و ذوات خارجى داراى واقعيّت خارجى مىباشند . چه كسى باشد اينها را ادراك كند يا نباشد .
حقايق مادّى و مجرّد از اين نوع مىباشند . علم ، شجاعت و مانند آنها از حقايق معنوى و مجرّدى هستند كه مطابق خارجى دارند اعمّ از اينكه ادراك بشوند يا ادراك نشوند و اين مشخصهء دوّم امور واقعى است .
( 3 ) - يعنى از امور اعتبارى بوده كه وجود و عدمش تابع وجود و عدم معتبركننده است . اگر انسانى كه -