بالوصف على المفهوم احيانا لوجود قرينة ، و انّما موضوع البحث فى اقتضاء طبع الوصف لو خلّى و نفسه للمفهوم . و في خصوص المثال نجد القرينة على اناطة الحكم بالغنىّ من جهة مناسبة الحكم و الموضوع ، فيفهم انّ السّبب فى الحكم كون المدين غنيّا ، فيكون مطله ظلما ، بخلاف المدين الفقير ، لعجزه عن اداء الدّين ، فلا يكون مطله ظلما .
ترجمه :
[ ظاهر در وصف قيد براى موضوع است نه حكم پس مفهومى نيست براى وصف ]
وقتى دانستى اين ( نحوهء قيد بودن وصف ) را ، پس مىگوييم : همانا ظاهر در وصف - اگر خودش باشد و خودش بدون قرينهاى - همانا آن ( وصف ) از قبيل دوّمى است - يعنى همانا آن ( وصف ) قيد براى موضوع است نه حكم - پس مىباشد حكم از جهت آن ( وصف ) مطلق غير مقيّد ، پس مفهومى نيست براى وصف .
و از اين تقرير ، ظاهر مىشود باطل بودن آنچه را كه استدلال كردهاند ( قائلين به مفهوم ) به آن براى مفهوم وصف از ادلّهاى كه مىآيد :
1 - همانا اگر دلالت نكند وصف بر انتفاى عند الانتفاء ، باقى نمىماند فايدهاى در آن ( وصف ) .
و جواب : آن است كه همانا فايده ، منحصر نيست به رجوع كردن آن ( وصف ) به حكم . و كفايت مىكند فايده داشتن در اين ( وصف ) محدود شدن موضوع حكم و مقيّد شدن آن ( موضوع ) به اين ( وصف ) .
2 - همانا اصل در قيود آن است كه باشند ( قيود ) احترازى .
و جواب : آن است كه همانا اين ( احترازى بودن قيود ) مسلّم است ولى معناى احترازى بودن ، آن ( احترازى بودن ) كوچك شدن دايرهء موضوع است ، و خارج كردن به غير از قيد