است . مثلا اگر گفته شود : « بساز شكل چهارضلعى كه زوايايش قائمه و متساوى الاضلاع باشد » آنچه كه از اين كلام فهميده مىشود آن است كه مطلوب گوينده عبارت از ساختن مربع بوده ولى آن را با قيودى آورده كه دلالت بر مطلوبش يعنى مربع مىكند .
يعنى چه بگويد : « مربعى بساز » يا بگويد « شكلى چهارضلعى قائم الزّاوية متساوى الاضلاع بساز » . همانطور كه « بساز مربعى » مفهوم نداشته و معناى انتفاى سنخ حكم يعنى « نساز غير مربّع » نبوده همچنين جملهء ديگر نيز چنين مفهومى نخواهد داشت . به عبارت ديگر ، وصف براى موضوع ، همانند وصفى است كه متّكى و معتمد بر موصوف نمىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) - مثال ديگر آنكه متكلّم به جاى « اكرم انسانا » بگويد « اكرم حيوانا ناطقا » يعنى موضوع در هر دو از اوّل شامل غير انسان نمىشده است حال چه آن را با « انسان » و يا با « حيوان ناطق » بيان نمود .
بنابراين ، همانطور كه « اكرم انسانا » داخل در مفهوم لقب بوده ، جملهء « اكرم حيوانا ناطقا » نيز داخل در مفهوم لقب خواهد بود .