1 - اينكه احراز شود متكلّم در مقام بيان و افاده بوده و قصدش ، القاى معناى لفظ است مبنى بر اينكه همين معنا ، مقصود او مىباشد . بنابراين ، شخصى كه از روى تقيّه و يا اكراه ، چيزى را بگويد از آنجا كه معناى آن را اراده نكرده است ، براى كلام او دلالت تصديقيّه نخواهد بود . مثل كسى كه از روى اكراه بگويد ؛ خداوند شريك دارد و يا از روى تقيّه بگويد من مسلمان نيستم .
2 - احراز شود اينكه متكلّم ، كلامش را با قصد جديّت نه از باب شوخى ايراد كرده است . مثلا اگر به شوخى بگويد : « من تو را دوست ندارم » براى كلامش دلالت تصديقيّه نبوده و نمىتوان به مقتضاى معناى كلامش به اعتبار اينكه جدّى بوده تصميمى را اتّخاذ نمود .
3 - احراز شود اينكه متكلّم با التفاوت و توجّه ، كلامش را اداء نموده و نه از باب عدم شعور . مثل كلامى را كه ديوانه به زبان مىآورد .
4 - احراز شود اينكه متكلّم ، قصدش معناى خلاف ظاهر لفظ نبوده و براى آن قرينه نياورده است . مثلا اگر متكلّم بگويد : « رايت اسدا يرمى » اگرچه براى كلامش دلالت تصديقيّه منعقد است ولى دلالت تصديقيّهاى كه بر خلاف معناى ظاهر لفظ مىباشد . چرا كه متكلّم قرينهء بر خلاف آورده است . بنابراين دلالت تصديقيّهء اين كلام آن است كه « رجل شجاعى را ديدهام » و نه آنكه « شيرى را ديدهام » .
نهاية الإيصال ( شرح فارسى أصول الفقه ) ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: حسن سيد اشرفى
ص١٥٧