كه داراى معانى حرفى و ربطى مىباشند نيز به همين شكل خواهد بود . بنابراين واضع به هنگام وضع كلمه « من » و « هذا » مفهوم كلّى ابتدائيّت و مفهوم كلّى اشاره به مفرد مذكّر را لحاظ كرده و سپس لفظ « من » و « هذا » را نه براى اين مفهوم كلّى بلكه براى افراد و مصاديق ابتدائيّت كه عبارت از « ابتدائيت از بصره تا كوفه » مثل « سرت من البصرة الى الكوفة » و براى افراد و مصاديق اشاره به مفرد مذكّر يعنى رجل ، فرس و كتاب مثل هذا الرّجل ، هذا الفرس و هذا الكتاب وضع نموده است . بنابراين ، حروف و اسمهاى ملحق به آنها چون همانند نسبت ، داراى معانى ربطى و غير استقلالى بوده وضعشان عامّ و موضوع له آنها خاصّ مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) - اولا : معانى و مفاهيم در نسبتهاى ميان طرفين نسبت ، انتزاعى بوده و تشبيه معانى حرفى حروف و اسماء ملحق به آنها كه داراى وجود خارجى بوده و اين حروف و اسماء ملحق به آنها حكايتكننده آن وجودات مىباشند ، تشبيه درستى نبوده و قياس مع الفارق است .
ثانيا : برفرض كه تشبيه درست باشد ولى در كلام مصنّف تناقض وجود دارد چرا كه مىفرمايند :
نسبتها و رابطهها در عالم خارج نامحدود و نامتناهى بوده و ناگزير از تصوّر مفهوم عامّى خواهيم بود كه حاكى و نشاندهندهء اين نسبتها و رابطهها باشد . بعد مىفرمايد : ولى الفاظ را براى مصاديق وضع مىكنيم و نه اين معناى كلّى . اشكال اين است كه اگر توسّل به مفهوم كلّى از آن جهت بوده كه مصاديق و موارد ، نامتناهى بوده اوّلا : چگونه لفظ مثلا « هذا » را براى اينهمه مصاديق نامتناهى مىتوان قرار داد ؟ يعنى چگونه واضع مىتواند به اشتراك لفظى كلمهء « هذا » را براى فرس ، رجل ، شجر و نامحدود از مصاديق مفرد مذكر وضع نمايد مگر آنكه نامحدود و نامتناهى نباشد كه خلاف فرضى است كه استدلال بر پايه آن بنا شده است .
ثانيا : چرا در اسماء اجناس چنين حرفى را نمىزنيم كه واضع به هنگام وضع ، مثلا معناى كلّى حيوان ناطق را لحاظ كرده ولى لفظ انسان را براى مصاديق آن وضع كرده است و در خارج هميشه معناى انسان در ضمن يك مصداق به كار برده مىشود .