2 ) عدم المانع از مقدمات وجود الشىء است .
مراد از مانع كه عدم آن از مقدمات وجود شىء است ، چيزى است كه وجود آن مزاحم تأثير مقتضى مىباشد . بنابراين در ظرف وجود مقتضى با بقيهى شرايط ، مانع متصف به مانعيت مىشود .
مثال : اگر نار موجود و جسم قابل احتراق هم مماسّ با نار باشد ، در عين حال احتراقى صورت نگيرد ، سبب عدم احتراق ، رطوبت موجود در جسم است . اين رطوبت مانع از تأثير مقتضى ( نار ) در جسم است . پس عدم احتراق مستند به رطوبت خواهد بود . ولى در صورت عدم رطوبت جسم ، اجزاء علت تامهى احتراق موجود است لذا احتراق محقق خواهد شد .
نتيجه : پس ضدّ مانع است و عدم آن از باب عدم المانع است ، امّا عدم المانع در وجود . ولى عدم المانع كه از مقدمات وجود الشئ است عدم المانع در تأثير است . « 1 » پس حد وسط در قياس تكرار نشده است .
قوله : « نعم « 2 » . . . » .
در فرضى كه مقتضى براى هردو ضدّ موجود است ولى مقتضى يك ضد اقوى از مقتضى ضد ديگر است ، ضد اول موجود و ضد دوم معدوم مىشود .
منشأ انتفاء ضد دوم :
اولا : وجود ضدّ اول نيست . چون ضدان بما هما ضدّان در مرتبهى واحده هستند . لذا انتفاء احد الضدّين ، مستند به وجود ضدّ ديگر نخواهد بود .
ثانيا : عدم المقتضى نيست . چون فرض اين است كه مقتضى براى ضد دوم موجود است .
ثالثا : وجود مقتضى براى ضد اول است كه اقوى مىباشد . با اين توضيح كه تأثير
هامش
( 1 ) - ر ك : محاضرات ، ج 3 ، ص 9 .
( 2 ) - نكته الف ) هنگام وجود احد الضدّين ، ضد ديگر منتفى مىشود . مصنف فرمودند : اين انتفاء مستند به وجود ضد ديگر نيست . با اين عبارت درصدد بيان منشأ انتفاء هستند .
نكته ب ) نعم . . . استدراك از چيست ؟ ر ك : نهاية الدراية ، ج 1 ، ص 228 .