جزء الا بعد ما انصرم منه جزء و انعدم الا انه ما لم يتخلل فى البين العدم بل و ان تخلل بما لم يخل بالاتصال عرفا و ان انفصل حقيقة كانت باقية مطلقا او عرفا و يكون رفع اليد عنها مع الشك فى استمرارها و انقطاعها نقضا و لا يعتبر فى الاستصحاب بحسب تعريفه و اخبار الباب و غيرها من ادلته غير صدق النقض و البقاء كذلك قطعا .
شرح
قارّه باشد يعنى امور ثابته مثل انسان و شجر و غيره يا آن متيقن از امور تدريجيه و غير قارّه باشد استصحاب در هر دو قسم جارى است به جهت آنكه امور غير قارّه مثل استصحاب زمان و غيره اگرچه وجود آن غير قارّه و منصرم و مىگذرد و تحقق پيدا نمىكند جزء آن زمان مگر بعد از انعدام آن جزء اول الا آنكه مادامىكه تخلل عدم واقع نشود در بين يعنى جزء معدوم متصل است بجزء وجود بعدى و يا آنكه عدم در بين آنها واقع مىشود يعنى فاصله بين وجود و عدم حاصل است ولى عرفا آن را متصل مىنامند و اگرچه حقيقة انفصال است بين سابق و لا حق .
نظير آنكه خون حيض زنانه يك آناتى در بين آن قطع شود و لو يك لحظه باشد كه در اين حال اتصال حقيقى نيست بلكه منفصل است حقيقه در تمام اين موارد مذكوره اين امور غير قارّه باقى است حقيقة و يا عرفا و در مقام استصحاب يقين بوجود آنها و شك در استمرار آنها و انقطاع آنها اگر استصحاب جارى نباشد نقض يقين سابق است به شك و اين معنى را امام عليه السّلام فرمودند لا تنقض اليقين بالشك و در استصحاب بحسب تعريف استصحاب و اخبارى كه وارد شده است در آن از ادله آنها صدق نقض و بقاء آن شىء عرفا چيز ديگر لازم نيست همچنانى كه بيان نموديم كه اگر استصحاب جارى نباشد نقض يقين است به شك قوله كذلك يعنى عقلا يا عرفا .