و هم و دفع اما الوهم فهو ان الملكية كيف جعلت من الاعتبارات الحاصلة به مجرد الجعل و الانشاء التى تكون من خارج المحمول حيث ليس بحذائها فى الخارج شىء و هى احدى المقولات المحمولات بالضميمة التى لا تكاد تكون بهذا السبب بل باسباب اخر كالتعمم و التقمص و التنعل فالحالة الحاصلة منها للانسان هو الملك و اين هذه من الاعتبار الحاصل به مجرد انشائه .
شرح
قوله : و هم و دفع اما الوهم الخ اشكال و دفع اشكال است اما اشكال آنكه ملكيت چگونه قرار داده شده است از امور اعتباريهاى كه حاصل مىشود به مجرد جعل و انشاء آن امور اعتباريه به واسطه لفظ آن امور اعتباريهاى كه در اصطلاح فلسفه ناميده شده است خارج محمول معناى خارج محمول آنست كه در مقابل آن در خارج شىء نمىباشد مثل زوجيت و ملكيت اينها از امور اعتباريهاى هستند كه مقابل آنها شىء خارجى ندارد بلكه منشأ انتزاع آنها مثل زوج و زوجه و عين خارجى اينها منشأ انتزاع مىباشد اين يك معناى ملكيت معناى ديگر يكى از مقولاتى است كه در علم فلسفه آن را محمول بالضميمه مىنامند چون در واقع اشيائى منضم يكديگر مىشوند مثل سواد كه انضمام با جسم پيدا مىكند اين قسم از ملكيت ممكن نيست ايجاد آنها به واسطه لفظ بلكه باسباب خارجيه تكوينيه مىباشد مثل تعمم و تقمص و تنعل كه هركدام از اينها حالت حاصلهايست براى انسان چون بعد از اينكه انسان عمامهاى به سر گذاشت يا لباسى را پوشيد و يا نعلين بپانمود حالت حاصلهاى بر انسان پيدا مىكند كه قبلا اين حالت بر انسان موجود نبود اين معنى ايضا ناميده مىشود ملك ولى اسباب وجود آن امور خارجيه است نه به واسطه لفظ ايجاد شوند .