آوردهام و با او هجرت كردهام و در راه اسلام جهاد كردهام ، چگونه به خود نسبت كفر دهم ؟
پس از نزد آنان بازگشت .
و گويند چون على زبان به سخن گشود و از كارهاى ناپسند آنان ، چون قتل و فساد به سختى انتقاد نمود ، از جمعيت خوارج ندا برخاست : با اينان سخن مگوييد و آمادهء ديدار با خدا شويد . پس به جانب جسر ، تاخت آوردند ، ولى على از پى آنان روان شد و از رفتن بازشان داشت . على سپاه خود را تعبيه داد . بر ميمنه حجر بن عدى و بر ميسره شبث بن ربعى يا معقل بن قيس و بر سواران ابو ايوب و بر پيادگان ابو قتاده و بر مردم مدينه كه هفتصد تن يا هشتصد تن بودند ، قيس بن سعد را قرار داد . خوارج نيز سپاه خود تعبيه دادند : بر ميمنه زيد بن حصين الطائي و بر ميسره شريح بن اوفى العبسى [ 1 ] و بر سواران ، حمزة بن سنان الاسدى و بر پيادگان حرقوص بن زهير را قرار دادند . على پرچم امان به دست ابو ايوب داد كه هر كس به سوى آن آيد اگر كسى را نكشته باشد و متعرض كسى نشده باشد ، در امان است .
و هر كس به سوى كوفه يا مداين رود ، در امان است . پس فروة بن نوفل الاشجعى با پانصد تن به كنارى رفتند . او گفت نمىدانم چرا بايد با على بجنگم و به دسكره رفتند . ديگران نيز به كوفه رفتند . جمعى نيز كه چهار هزار تن بودند ، به على پيوستند . از همهء آن جمع هزار و هشتصد تن باقى ماند . على و سپاهش بر آنان حملهور شدند تا آنان را به جانب چپ و راست پراكنده كردند . سپس تيراندازان راه بر آنان گرفتند و سواران از دو جناح بر سر آنان تاختند و تيغ در آنان نهادند ، چنان كه در يك ساعت همه كشته شدند . گوئى به آنان خطاب شده بود كه بميريد و مردند . عبد اللّه بن وهب و زيد بن حصين الطائي و حرقوص بن زهير و عبد اللّه بن شجره و شريح بن اوفى به قتل رسيدند . على فرمان داد تا از ميان كشتگان ، مخدج [ 2 ] را بيابند . رسول خدا ( ص ) نشانههاى او را بيان كرده بود كه از زمره خوارج باشد . او را در ميان كشتگان يافتند . على در شگفت شد و تكبير گفت . مردم نيز عبرت گرفتند . آنگاه هر چه در لشكرگاهشان سلاح و چارپا بود ، بگرفت و در ميان مسلمانان تقسيم كرد . اما اموال و زنان و بردگانشان را به آنان باز گردانيد .
عدى بن حاتم ، پسر خود طرفه را دفن كرد . مردانى چند از مسلمانان نيز كشتگان خود را دفن كردند . على آنان را از آن كار منع نمود و از آنجا براند . از اصحاب على جز هفت تن يا در همين حدود كشته نشده بود .
سپاهيان على اظهار خستگى نمودند و گفتند جراحات تير و نيزه دارند . از اين رو خواستند به كوفه بازگردند ، تا براى نبرد با شاميان نيرومندتر باشند . كسى كه از جانب آنها سخن مىگفت اشعث بن قيس بود . على نپذيرفت و به راه خود ادامه داد تا به نخيله رسيد و آنها
هامش
[ ( 1 ) ] العنسى .
[ ( 2 ) ] ابن مخدج را چيزى چون پستان بر سينهها بود .