تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
وهب به مردم بصره نامه نوشت و آنان را تحريض كرد كه به خوارج پيوندند . چون آهنگ خروج كردند . شب جمعه و روز جمعه را به عبادت پرداختند و روز شنبه به راه افتادند . طرفة بن عدى بن حاتم نيز با آنان بود . پدرش عدى بن حاتم از پى فرزند تا مدائن بيامد و نتوانست كه بازش گرداند . ناچار خود بازگشت . عبد اللّه بن وهب با بيست سوار با او روبرو شد و خواست به قتلش آورد ، ولى مردان طى كه همراه او بودند او را از اين كار بازداشتند . على به سعد بن مسعود ، عامل خود در مداين خبر داد . او برادرزادهء خود مختار بن ابى عبيده را به جاى خود گذاشت و با پانصد سوار از پى آنان روان شد . خوارج راه خود را تغيير دادند و به جانب بغداد آمدند . سعد ، شب هنگام در كرخ به آنان رسيد . عبد اللّه با سى سوار به مقابله او آمد ، ساعتى ميانشان نبردى درگرفت ولى لشكريان مسعود دست از جنگ بداشتند و گفتند تا فرمان على برسد . ولى سعد رأى آنان را نپذيرفت . چون شب تاريك شد ، عبد اللّه ياران خود را از دجله گذرانيد و نزد ديگر ياران خود به نهروان رفت . خوارج بصره نيز پانصد مرد به سردارى مسعر بن فدكى التميمى اجتماع كردند ، ابو الاسود الدوئلى به فرمان عبد اللّه بن عباس ، از پى آنان روان شد و ميانشان جنگ درگرفت تا شب دامن گسترد و تاريكى ميان دو سپاه حايل گرديد . مسعر نيز فرصت مغتنم شمرد و سپاه خود را بيرون برد و در نهروان به عبد اللّه بن وهب پيوست . چون خوارج بيرون آمدند على با ياران خود به قتال با آنان بيعت كرد . سپس از آن دو حكم به بدى ياد كرد و براى مردم سخن گفت : و پس از حمد خدا و موعظهء مردم گفت : اين دو حكم قرآن را به يكسو افكندند و هر يك از پى هواى خود رفت . و در حكم ميانشان اختلاف افتاد و هر دو گمراه بودند . پس براى حركت به شام آماده باشيد . براى خوارج نهروان نيز چنين نامه‌اى نوشت و آنان را به نبرد عليه دشمن تحريض كرد و گفت : ما بر همان تصميم هستيم كه زين پيش بوديم . خوارج در پاسخ او نوشتند : تو اكنون به خاطر خود خشمگين هستى نه براى رضاى پروردگارت . اگر به كفر خود شهادت دادى و توبه نمودى آنگاه در آنچه مورد اختلاف ماست ، نظر خواهيم كرد . . . و گرنه با تو چنان خواهيم بود كه با معاويه . زيرا خداوند خائنان را دوست ندارد . چون على نامه برخواند ، از آنان نوميد شد و چنان ديد كه لشكر به شام برد و آنان را به حال خود واگذارد . اين بود كه در ميان مردم به بسيج لشكر برخاست . از لشكرگاه خود در نخيله ، به عبد اللّه بن عباس نوشت كه سپاه خود بسيج كند و آمادهء فرمان او باشد . ابن عباس نيز به سردارى احنف بن قيس هزار و پانصد مرد بسيج كرد . سپس براى مردم سخن گفت كه چرا بايد از شهرى كه شصت هزار مرد جنگى دارد چنين اندك بيرون آيد . سپس زبان به تهديدشان گشود و فرمان داد كه براى جنگ بسيج شوند . در نتيجهء اين سخنان هزار و ششصد تن ديگر به سردارى جارية بن قدامة السعدى روان نمود . اينان كه سه هزار يا بيشتر بودند