به على پيوستند . آنگاه على براى مردم كوفه سخن گفت و با آنان ملاطفت نمود و به جنگ تحريضشان نمود و گفت كه مردم بصره با وجود آن همه جمعيت چه كردهاند . و گفت : هر رئيسى بايد شمار جنگجويان عشيرهء خود را از فرزندان گرفته تا موالى نزد من آرد . سعيد بن قيس الهمدانى و معقل بن قيس و عدى بن حاتم و زياد بن خصفه و حجر بن عدى و ديگر اشراف ، انگشت قبول بر ديده نهادند و به متعلقان خود گفتند حتى يك تن نيز تخلف نكند .
چهل هزار مرد جنگجو و هفده هزار جوانان نوخاسته بودند . شمار سپاهيان على به شصت و هشت هزار تن رسيد . در اين احوال شنيد كه مردم خواستار يكسره شدن كار خوارج هستند . على گفت : قتال مردم شام براى ما مهمتر است . زيرا شاميان با شما نبرد مىكنند تا به پادشاهانى جبار مبدل شوند و بندگان خدا را در اطاعت خود درآورند . مردم رأى او را پذيرفتند و گفتند به هر سو كه خود صلاح مىدانى ما را ببر . در همان هنگام كه على آهنگ شام در سر داشت شنيد كه خوارج بصره عبد اللّه بن خباب از صحابه رسول خدا ( ص ) را در نزديكى نهروان ديدهاند و او خود را به آنان شناسانيده است . آنان در باب ابو بكر و عمر از او پرسيده بودند .
ابن خباب آنان را ثنا گفته بود . سپس از عثمان پرسيده بودند كه : در آغاز و پايان خلافتش چگونه بوده ، گفته بود : در هر دو دوره حق با او بود . آنگاه پرسيده بودند ، على پيش از حكميت و بعد از آن چگونه بوده است ؟ گفت : او خدا را بهتر از هر كس ديگر مىشناسد و در دين خود پرهيزگارتر است . گفتند : تو پيرو هواى نفس خود هستى و رجال را بر حسب نامهايشان ، نه افعالشان ، دوست مىدارى . سپس او را سر بريدند و شكم زنش را نيز دريدند . و سه زن ديگر از قبيلهء طى را به قتل آوردند . قتل عبد اللّه بن خباب و تعرضشان به مردم ديگر ، على را غمگين ساخت . حارث بن مرة العبدى را براى تحقيق در جوانب امر نزد ايشان فرستاد .
خوارج به قتلش آوردند . ياران على گفتند : چگونه اينان را به حال خود رها كنيم و از تطاول آنان به اموال و عيال و اولادمان آسوده خاطر باشيم . بايد نخست كار اينان را يكسره كرد .
اشعث بن قيس نيز برخاست و چنين سخنانى گفت . على با آنان موافقت كرد و نزد آنان كس فرستاد كه قاتلان برادران ما را به دست ما دهيد ، تا از شما دست برداريم . تا چون از جنگ با عرب ( مردم شام ) بازگرديم ، شايد خداوند شما را به راه خير راهبرى نمايد . خوارج جواب دادند : همهء ما آنان را كشتهايم ريختن خون شما و خون آنان براى ما جايز است .
قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى آنان را موعظه كردند ، سود نبخشيد . تا آنگاه كه على خود آمد و تهديدشان كرد و به سفاهت موسومشان ساخت و گفت كه : آن دو حكم به كتاب و سنت كار نكردند . ما نيز آنان را رد مىكنيم و خود همچنان بر قاعدهء اوليم . گفتند :
ما از اينكه به حكميت گردن نهاديم ، كافر شديم ، سپس توبه كرديم . اگر تو نيز توبه كنى با تو هستيم و گرنه تو را نفى مىكنيم . على گفت : پس از آنكه به رسول خدا ( ص ) ايمان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 630
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٣٠