پرداخت . و پيكر كعب بن سور و عبد الرحمان بن عتاب و طلحة بن عبيد اللّه را ديد و گفت :
پندارند كه سفلگان عليه ما برخاستهاند و حال آنكه همانند اينان در ميانشان هست . سپس بر كشتگان از هر دو جانب نماز خواند . و نيز فرمان داد تا گور بزرگى كندند و آن دستها و پاهاى بريده را در آنها ريختند . و هر چه در لشكرگاه ريخته بود ، همه را گرد آورد و به مسجد فرستاد و گفت : هر كس چيزى را مىشناسد آن را برگيرد مگر سلاحهايى كه از آن بيت المال باشد كشتگان را شمار كردند . از دو طرف ده هزار تن بود كه هزار تن از بنى ضبه بودند .
چون از كارها بپرداخت احنف بن قيس نزد او آمد ، او از بنى سعد بود . على او را گفت :
در انتظار فرصت بودى . احنف گفت : چنان مىبينم كه كارى نيك انجام دادهام و اكنون فرمان ، فرمان تو است . مدارا كن ، كه راه تو دراز است و تو در آينده به من نيازمندتر از گذشته خواهى بود . با من اين گونه سخن مگوى ، كه من همواره ترا ناصحم . سپس در روز دوشنبه وارد بصره شد و مردم ، حتى مجروحان و آنان كه امان خواسته بودند ، با او بيعت كردند . عبد الرحمان بن ابى بكره نزد او آمد و با او بيعت كرد . على به كنايه او را گفت : عمويت زياد باز هم منتظر فرصت نشسته است ؟ عبد الرحمان گفت : به خدا سوگند او بيمار است و سخت خواستار شاد كامى تو است . على گفت : برخيز و مرا به نزد او ببر . چون بر او درآمد ، زبان به عتاب او گشود ، آنگاه او عذر آورد كه بيمار است و على عذر او بپذيرفت . و خواست او را حكومت بصره دهد ، نپذيرفت و گفت حكومت آن به مردى از خاندان خود ، ده تا مردم به دو آرام گيرند . و من خواهم گفت چه كسى را حكومت دهى . پس اشارت به ابن عباس كرد . على او را حكومت بصره داد . و زياد را بر خراج و بيت المال بصره گماشت و به ابن عباس گفت : با رأى و نظر او موافقت كند .
آنگاه على در خانهء ابن خلف ، نزد عايشه آمد . عبد اللّه بن خلف در جنگ كشته شده بود . زن او و مادرش بر او پرخاش كردند . على از آنان روى گردانيد . يكى از اصحابش گفت كه آنان را گوشمال دهد . على گفت : زنان ناتوانند . ما را گفته بودند كه از زنان مشرك ، دست بداريم تا چه رسد به زنان مسلمان .
در اين احوال گفتندش كه ، برخى از مردم به عايشه سخنان زشت گفتهاند و از آنان سوء ادبى سر زده است . على فرمان داد ، بعضى از آنان را حاضر آوردند و به زدن تأديب نمود .
پس عايشه را روانه مدينه نمود . و هر چه بدان نياز مىافتاد ، بسيج كرد . برادرش محمد بن ابى بكر را با چهل تن از زنان گزيدهء بصره ، با او همراه ساخت . و به بازماندگان سپاه او كه با او بيرون آمده بودند ، اجازت داد كه با او بازگردند . و خود در روز سفر نزد او آمد و با او وداع كرد و از يك ديگر بهلى خواستند و چند ميل با او برفت ولى پسرانش به مدت يك روز راه ، او را مشايعت نمودند . اين واقعه در غره ماه رجب بود . عايشه از بصره به مكه رفت و حج به جاى آورد و به مدينه بازگشت . بقاياى بنى اميه ، خود را به شام رسانيدند . مثلا ،
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 609
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٠٩