گفت : خود را به يكسو كشد ، ولى او نپذيرفت . با عايشه قبايل بسيارى دست يارى داده بودند ، چون رباب ، به سردارى منجاب بن راشد و بنى عمرو و بنى تميم ، به سردارى ابو الجرباء و بنى حنظله ، به سردارى هلال بن وكيع و سليم ، به سردارى مجاشع بن مسعود و بنى عامر غطفان ، به سردارى زفر بن الحارث و ازد به سردارى صبرة بن شيمان و بكر به سردارى مالك بن مسمع و بنى ناجيه به سردارى خريت بن راشد و اينان قريب به سى هزار تن بودند و شمار لشكريان على بيست هزار تن . هر دو جانب ، شكى در صلح نداشتند . حكيم [ 1 ] و مالك را نزد على فرستادند و گفتند ما با همان قرار كه با قعقاع نهاده شده ، موافق هستيم . ابن عباس نزد طلحه و زبير آمد و محمد بن طلحه ، نزد على آمد . و اميد به صلح فزونى مىگرفت . اما آن گروه كه شورش عليه عثمان را برانگيخته بودند ، آن شب به سگالش نشستند و آن بدترين سگالش بود . اينان تصميم گرفتند كه آتش جنگ را در ميان مردم برافروزند . در تاريكى شب جنگ را آغاز كردند و هيچكس از توطئه آنان خبر نداشت . مضر قصد مضر كرد و ربيعه قصد ربيعه و يمن قصد يمن و تيغ در يك ديگر نهادند . مردم بصره شوريدند و هر قومى رو در روى حريف خود درايستاد . طلحه و زبير ، عبد الرحمان بن الحارث بن هشام را به ميمنه فرستادند . اينان از ربيعه بودند و عبد الرحمان بن عتاب را به ميسره و خود سوار شده به قلب سپاه روى آوردند و مىپرسيدند اين چه غوغايى است ؟ گفتند : شب هنگام كوفيان بر سر ما تاختند .
طلحه و زبير گفتند : على دست بر نمىدارد تا خونها ريخته شود . اينان نيز به لشكر على حمله آوردند على و لشكرش چون آواز دشمن شنيدند ، پرسيدند : اين چه غوغاست ؟ گفتند : جز اين نمىدانيم كه قومى به ما شبيخون زدند و ما آنان را باز پس رانديم ديديم ، آنان آماده پيكارند ، على بر اسب نشست و فرماندهان ميمنه و ميسره را به جايگاههاى خود بفرستاد . و فرياد برآورد كه طلحه و زبير دست بر نمىدارند تا خونها ريخته شود . و مردم را ندا داد : بس كنيد . همه بر آن نهاده بودند كه دست از جنگ بدارند تا براى جنگ دليلى روشن پديد آيد .
آنگاه گفت : فرارى را نكشيد ، مجروح را نكشيد و جامه از تن مقتولان بيرون مياوريد .
كعب بن سور ، نزد عايشه آمد و گفت : اينان جز جنگ نخواستند . شايد خداوند به وسيله تو كارها را به صلاح آورد . سوار شو و نزد آن قوم برو . پس بر هودج او زره پوشيدند و او را در جايى نگهداشتند كه صداها را مىشنيد . دو گروه همچنان مىجنگيدند تا اصحاب جمل شكست خوردند و طلحه را تير بر پاى آمد . به بصره داخل شد و خون از پايش برفت تا بمرد .
زبير به خاطر آن سخن كه از على شنيده بود ، به وادى السباع رفت . گذارش به سپاه احنف افتاد . عمرو بن جرموز از پى او روان شد و همواره از او سؤال مىكرد ، تا به نماز ايستاد
هامش
[ ( 1 ) ] حاكم .