تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
و فريادى سخت از مردم برخاست . پرچم ازد ، از مردم كوفه به دست مخنف بن سليم بود . چون او كشته شد ، برادرش صقعب آن را به دست گرفت و چون او كشته شد ، برادر ديگرش عبد اللّه آن را برداشت و چون او كشته شد ، علاء بن عروه آن را به دست گرفت و تا هنگام پيروزى در دست او بود . پرچم قبيلهء عبد القيس - از مردم كوفه - را قاسم بن سليم به دست داشت او با زيد و سيحان ، پسران صوحان كشته شدند . آنگاه پرچم را چند تن ديگر به دست گرفتند و از آن ميان عبد اللّه بن رقيه سپس منقد بن نعمان كشته شدند او پرچم را به پسرش مره داد و به هنگام پيروزى در دست او بود . پرچم بكر بن وائل را مردى از بنى ذهل به دست داشت بنام حارث بن حسان او و پنج تن از خاندان او ، كشته شدند . نيز مردانى از بنى محدوج [ 1 ] و سى و پنج تن از بنى ذهل كشته شدند . در باب پى كردن جمل عايشه ، گويند كه : قعقاع مالك اشتر را كه تازه از نبرد در اطراف جمل آمده بود ، گفت كه : برگردد و جمل عايشه را پى كند ولى اشتر نرفت . آنگاه قعقاع خود حمله كرد و مهار در دست زفرين الحارث بود . در اين نبرد ، پيرمردانى از بنى عامر كشته شدند . قعقاع بجير بن دلجه از بنى ضبه را كه از ياران على بود ، فرمان داد و گفت : اى بجير به قوم خود ندا ده كه پيش از آنكه به آنان يا به ام المؤمنين آسيبى رسد ، شتر را پى كنند . پس بر ساق شتر ضربتى وارد آمد و او به پهلو روى زمين افتاد . قعقاع به كسانى كه در كنار آن بودند گفت : شما ايمن هستيد خود و زفر تنگ را بريدند و هودج عايشه را كه از بس تير بر آن زده بودند و چون خارپشت شده بود ، برداشتند . مردمى كه پشت سر جمل ايستاده بودند ، بگريختند . على فرمان داد ندا دهند كه : هيچ فرارى را دنبال نكنند و هيچ مجروحى را نكشند و به خانهء كس داخل نشوند . و فرمان داد : تا هودج از ميان كشتگان به يكسو كشند . محمد بن ابى بكر را گفت : براى عايشه چادرى بر پا كند و بنگرد آيا بر او جراحتى هست ؟ محمد بن ابى بكر آمد و از او پرسيد . و گويند كه جمل در غلطيد محمد بن ابى بكر و عمار ياسر به سوى آن دويدند و هودج را به جايى كه هيچ كس نبود ، بردند . على ، نزد عايشه آمد و گفت : اى مادر چگونه‌اى ؟ گفت : نيكم . على گفت : خدا تو را بيامرزد عايشه گفت : و تو را . آنگاه بزرگان قوم نزد او آمدند و قعقاع در آن ميان ، بر او سلام كرد . عايشه او را گفت : دلم مىخواهد بيست سال پيش ازين مرده بودم . قعقاع نزد على آمد و سخن عايشه بازگفت . چون شب فرا رسيد ، برادرش محمد بن ابى بكر الصديق او را به بصره درآورد و در خانهء عبد اللّه بن خلف الخزاعى نزد صفيه زن او كه دختر حارث بن ابى طلحه - از بنى عبد الدار و مادر طلحة الطلحات بود ، گذاشت . مجروحان از ميان كشتگان برخاستند و شبانه خود را به بصره رسانيدند . على فرمان داد تا كشتگان را دفن كنند . و خود در ميان كشتگان به گردش
هامش
[ ( 1 ) ] مخزوم .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 608 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى