تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
با على بيعت كردم . چون به بصره آمدند ، مرا به قتال على خواندند و من حيران شدم كه آيا به آنان پاسخ نگويم يا بيعت خود نقض نمايم . گفتم : آيا شما مرا به بيعت با على فرمان نداده بوديد ؟ گفتند : بلى ، اما اينك آن بيعت بشكن و با ديگرى بيعت كن . گفتم : من بيعت خود نمىشكنم ، با ام المؤمنين هم جنگ نمىكنم ولى كناره مىجويم . اين بود كه احنف با قريب به شش هزار تن از بصره بيرون آمد و در جلحاء ، دو فرسنگى بصره اقامت گزيد . در اين ايام نزد على آمد و على را ميان دو چيز مخير كرد يا همراه او بجنگد يا ده هزار شمشير را از او باز دارد . على دومين را اختيار كرد . احنف قبايل تميم و بنى سعد را به كناره گرفتن از جنگ دعوت كرد آنان نيز خود را كنارى كشيدند تا على پيروز شد . آنگاه نزد او آمدند و در زمرهء پيروان او قرار گرفتند . چون دو گروه روبروى هم قرار گرفتند ، طلحه و زبير از لشكر بيرون آمدند على نيز برفت ، چنان نزديك هم شدند كه گردن اسبهايشان به هم مىخورد . على گفت : ساز و برگ نبرد و و مردان و مركب‌ها گرد آورده‌ايد . اگر در نزد خدا عذرى آماده ساخته‌ايد ، آيا من برادر دينى شما نيستم ؟ ريختن خون من بر شما حرام است و ريختن خون شما بر من حرام . آيا چيزى پديد آمده كه ريختن خون مرا بر شما مباح ساخته است ؟ طلحه گفت : تو مردم را به كشتن عثمان تحريض كردى . على اين آيه خواند :
يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ
. و گفت : خداوند قاتلان عثمان را لعنت كند . اى طلحه ، تو با من بيعت نكردى ؟ گفت : آرى . ولى شمشير بر گردنم بود . سپس به زبير گفت : آن روز را به ياد دارى كه رسول خدا ( ص ) به تو فرمود : با على مىجنگند و تو بر او ستم روا مىدارى ؟ گفت : آرى ولى اگر پيش از آنكه در اين راه قدم گذارم ، اين واقعه را به ياد آورده بودم هرگز بدين سفر نمىآمدم . به خدا سوگند هرگز با تو جنگ نخواهم كرد و از هم جدا شدند . على به ياران خود گفت : زبير قول داده كه با شما جنگ نكند . زبير نيز نزد عايشه بازگشت و گفت : از آن وقت كه خود را شناخته‌ام ، مىدانسته‌ام در چه وضعى هستم ، مگر اكنون كه نمىدانم . عايشه گفت : مىخواهى چه كنى ؟ گفت : آنان را رها كنم و بروم . پسرش عبد اللّه گفت : از پرچم‌هاى پسر ابو طالب ترسيده‌اى و مىدانى كه آن پرچم‌ها را جوانانى دلير بر دست دارند و در زير آنها مرگ سرخ كمين كرده ، از اين رو مىترسى . زبير گفت : قسم خورده‌ام كه با على جنگ نكنم . گفت : براى قسمت كفاره بده ، پس غلام خود مكحول را آزاد كرد . نيز گويند : چون ديد كه عمار ياسر در سپاه على است و پيامبر گفته بود عمار را گروه باغى مىكشد ، خواست كه خود را به يك سو كشد . مردم بصره سه گروه بودند : گروهى با على و گروهى با عايشه و گروهى كه خود را به يكسو كشيده بودند ، چون احنف بن قيس و عمران بن حصين . عايشه به ميان قبايل ازد آمد . رئيس آنان صبرة بن شيمان بود . كعب بن سور به صبرة
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 605 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى