ديگر ، زيد بن صوحان و مالك الاشتر و عدى بن حاتم و مسيب بن نجبه و يزيد بن قيس و امثال ايشان بودند . اينان نزد على ، به ذو قار آمدند . على بر آنان آفرين و خوش آمد گفت .
و گفت : اى مردم كوفه ، شما را دعوت كردم تا با ما به ديدار برادرانمان از بصريان بياييد .
اگر بازگشتند ، اين چيزى است كه ما مىخواهيم و اگر راه لجاج پيش گرفتند ، ما با آنان مدارا مىكنيم تا آنان تجاوز و تعدى پيش گيرند . و همواره راهى را كه به صلاح انجامد ، بر راهى كه به فساد كشد ، ترجيح خواهيم داد . ان شاء اللّه .
مردم در ذو قار نزد او گرد آمدند . و افراد قبيلهء عبد القيس كه هزاران نفر بودند در ميان ذو قار و بصره منتظر او بودند . على ، قعقاع را فرا خواند - و او از اصحاب پيامبر بود - و او را به بصره فرستاد و گفت : آن دو مرد را ملاقات كن و آنان را به الفت و همكارى دعوت نماى و زيان بزرگ جدايى و تفرقه را براى آنان بگوى . سپس گفت : اگر چيزى گفتند كه پاسخ آن چيزى نبود كه من به تو سفارش كردهام ، چه خواهى كرد ؟ قعقاع گفت : بدانچه تو فرمان دادهاى با آنان ديدار خواهم كرد و چون سخنى گفتند كه پاسخ آن را تو فراياد نداده بودى به رأى و اجتهاد خود پاسخ خواهيم داد و جوابى شايسته خواهيم گفت . على گفت : چنين كن .
قعقاع از نزد على بيرون آمد و به بصره شد . نخست نزد عايشه رفت و گفت : اى مادر ، چه باعث شده كه راهى اين سفر شوى ؟ عايشه گفت اصلاح امور مردم را مىخواستم . قعقاع گفت : كس بفرست تا طلحه و زبير بيايند و به گفتار من و آن دو گوش فرا دار . عايشه كس فرستاد و آن دو بيامدند . گفت : من از ام المؤمنين سؤال كردم كه سبب اين سفرش چه بوده ، گفت : اصلاح امور مردم . آن دو گفتند : ما نيز چنين مىگوئيم . قعقاع گفت : بگوييد كه اين اصلاح چگونه است ؟ گفتند : مثلا قاتلان عثمان را اگر كيفر ندهند چنان است كه حكم قرآن تعطيل شده است . قعقاع گفت : شما ششصد تن از مردم بصره را كشتهايد و ششهزار تن را خشمگين ساختهايد تا از شما كناره گيرند . همچنين حرقوص بن زهير را طلب كردهايد و ششهزار تن به جانبدارى از او برخاستهاند ، اگر با اينان قصد نبرد داشته باشيد ، مضر و ربيعه به خلاف شما برخواهند خاست و با شما ساز نبرد كنند ، اين چه اصلاحى است . عايشه گفت : تو چه مىگويى ؟ قعقاع گفت : چارهاش آرامش است . اگر خواهان عافيت باشيد ، شما را ارزانى خواهند داشت . شما كليدهاى خير باشيد و به بلا روى آور مشويد كه هم ما و هم شما را بر زمين مىزند . گفتند : درست است . نيكو گفتى اينك برگرد . اگر على بيايد و او نيز چنين نظرى داشته باشد . كارها به صلاح آيد . قعقاع برگشت و از آنچه رفته بود على را آگاه ساخت . على را از گفتار او خوش آمد و قوم آماده صلح شدند . اما نمايندگان مردم بصره پيش از بازگشت قعقاع ، نزد على آمده بودند . آنان نيز با مردم كوفه گفتگو كرده بودند و همه رأى به صلح داده بودند . سپس على خطبه خواند و گفت فردا حركت كنند و هيچ يك از كسانى كه عليه عثمان اقدامى كردهاند با او نيايند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 603
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٠٣