تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
فرزند شد . راحيل از خداوند خواست كه از يعقوب به او فرزندى دهد و يوسف را زائيد . يعقوب بيست سال در حران درنگ كرد پس خداوند او را فرمان داد كه به سرزمين كنعان كوچ كند و عدهء آن سرزمين را به او داده بودند . يعقوب عزم سفر كرد ، لابان از پى او روان شد و از او خواست كه نرود و نزد او بماند ، يعقوب سرباز زد ، لابان با او وداع كرد و به حران بازگشت . و يعقوب راه خود در پيش گرفت تا به مقام عيصو رسيد و آن كوه سعير بود در سرزمينى كه امروز آن را كرك و شوبك مىگويند . عيصو به سبب كرامت و بزرگوارى خود به ديدار يعقوب شتافت ، يعقوب از مواشى خود هديه‌اى كرامند به عيصو تقديم كرد و به خضوع و تضرع دوستى خويش آشكار نمود و كينه از دل عيصو برفت . خداوند به يعقوب وحى كرد كه از اين پس نام تو اسرائيل است . يعقوب به ارشاليم - كه همان بيت المقدس است - رسيد . و در آنجا مزرعه‌اى خريد و خركاه خويش در آنجا بر پا نمود و فرمان داد تا در آنجا در جاى صخره معبدى بسازند .

يوسف :

راحيل در اينجا آبستن شد ، بنيامين را زائيد و خود بمرد . يعقوب او را در بيت لحم دفن كرد . سپس نزد پدرش اسحاق در قريهء حبرون از سرزمين كنعان آمد و در نزد او درنگ كرد . اسحاق در صد و هشتاد سالگى ديده از جهان فرو بست و او را نزد پدرش در آن مغاره دفن كردند و يعقوب به جاى پدر نشست فرزندانش نيز نزد او بودند . يوسف كه مورد كرامت پروردگار بود به جوانى رسيد و حالتى ديگر داشت . رؤياى خود را براى ايشان نقل كرد . در آن رؤيا خداوند او را به مهمى كه در پيش داشت بشارت داده بود . برادران بر او حسد بردند و با او به صيد رفتند و در چاهش افكندند . كاروانيانى كه از آنجا مىگذشتند از چاه بيرونش آوردند و به بيست وزنه ، به اعراب فروختندش . و گويند آنكه او را در مصر فروخت مالك پسر دعر پسر يوبب [ 1 ] پسر عفقان [ 2 ] پسر مرين بود . عزيز مصر او را از اعراب بخريد و او وزير مصر يا امير شرطه آن بود . ابن اسحاق گويد نامش اطفير پسر روحيب و نيز گويند كه فوطيفار بود و پادشاه مصر در اين ايام از عمالقه ، ريان بن الوليد بن دومغ بود . يوسف در خانهء عزيز پرورش يافت ، داستان او ، از آنچه ميان او و زليخا زن عزيز گذشت و درنگ كردن او در زندان و تعبير كردن او رؤياى نزديكان زندانى پادشاه را همان است كه در قرآن كريم آمده است . پس پادشاه مصر كه از خشكسالى و گرانى بيمناك شده بود او را بر خزائن غلات در سراسر كشورش برگماشت . يوسف مىتوانست غلات را گرد آورد و روزى مردم را از آن بپردازد و دست او را در همه كارهاى كشور باز گذاشت و انگشترى خاص خود را در انگشت او نمود . و بر مركب خود سوارش كرد . يوسف در اين هنگام سى ساله بود . گويند پادشاه عزيز را عزل كرد و يوسف را وزارت داد . و گويند كه عزيز بمرد و يوسف زليخا را به زنى گرفت و بر مسند وزارت نشست
هامش
[ ( 1 ) ] و اين . [ ( 2 ) ] عيضا .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 39 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى