نكرد ؟ يا مىپنداريد كه خداوند به امر خلافت مسلمانان توجهى ندارد ؟ يا مىگوئيد كه با اين امت در امر خلافت هيچ گونه مشورتى نشد و خداوند نيز اينك آنان را عهدهدار امور خود ساخته است ؟ آيا نمىدانيد كه سرانجام كار من چه خواهد شد ؟ شما را سوگند مىدهم ، آيا سوابق مرا و حقوقى كه از آن نصيب من شود ، نمىدانيد ؟ پس ، از كشتن من باز ايستيد كه جز سه تن را نتوان كشت : يكى آن كس كه مرتكب زناى محصنه شده باشد و يكى كه ، پس از ايمان آوردن كافر گرديده باشد و يكى كه ، مرتكب قتل نفس شده باشد و كسى را كشته باشد كه مستحق كشتن نبوده است . پس اگر مرا بكشيد شمشير بر گردنهاى خود نهادهايد و همچنان آتش اختلاف در ميان شما شعلهور خواهد بود .
در پاسخ او گفتند : اما در باب برگزيده شدن تو پس از عمر ، خداوند تعالى هر چه كند ، خير است و تو را وسيلهء آزمايش بندگان خود قرار داده ، اما حق و سابقهء تو كه گفتى ، درست است ولى تو خود مىدانى كه از آن پس مرتكب چه اعمالى گرديدهاى و ما از بيم آنكه در آتيه چه فتنهاى برپا خواهد گشت ، اينك از اقامهء حق باز نخواهيم ايستاد . اما اينكه گفتى كه تنها سه تن را مىتوان كشت ، نه چنين است كه ، در كتاب خدا كسى را نيز كه در زمين فساد كند و كسى را كه ستمى كند و براى ستم خود دست به كشتار زند و كسى را كه حق را فرو پوشد و به خاطر اين عمل خود ، دست به كشتن برد ، نيز مستحق كشتن دانسته است . و تو در شمار اينان هستى . عثمان خاموش شد و در خانهء خود بماند و مردم را سوگند داد كه بازگردند . مردم همه بازگشتند ، جز حسن بن على و محمد بن طلحه و عبد اللّه بن الزبير .
اين محاصره چهل روز مدت گرفت . در روز هجدهم خبر آمد كه لشكرهايى از شهرها به راه افتادهاند و به مدينه مىآيند . و اين سبب شد كه حلقهء محاصره تنگتر و استوارتر گردد . مردم را از ديدار او بازداشتند و آب را به رويش بستند . عثمان نزد على و طلحه و زبير و زنان پيامبر كس فرستاد و آب خواست . على بامداد پگاه سواره بيامد و گفت : اى مردم اين كار كه شما مىكنيد ، نه به كار مؤمنان شباهت دارد و نه به كار كافران . ايرانيان و روميان ، اسير را آب و نان مىدهند . آنان نپذيرفتند و على بازگشت . سپس ام حبيبه بر استرش سوار با بعضى وسائل بيامد . و گفت : وصيتنامههاى بنى اميه نزد اين مرد است آنها را مىخواهم . مباد اموال يتيمان و بيوهزنان ايشان از ميان برود . گفتند : نه به خدا اجازه نمىدهيم و بر روى استر او زدند ، چنان كه نزديك بود او را بر زمين افكند . مردم ام حبيبه را به خانهاش بردند .
در يكى از اين روزها عثمان در مقابل مردم قرار گرفت و از حقوق و سوابق خود سخن گفت . بعضى فرياد زدند : از امير المؤمنين دست برداريد . مالك اشتر بيامد و جمعيت را از هم مىشكافت و مىگفت : فريبتان ندهد . عايشه به قصد حج بيرون شد . برادر خود محمد بن ابى بكر را طلبيد ولى او نزد عايشه نرفت . حنظلة الكاتب گفت : ام المؤمنين ترا فرا مىخواند از پى او نمىروى و اين سفهاء عرب را در كارى كه انجام آن حلال نيست ، متابعت مىنمايى . اگر كار
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 587
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٨٧