تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
اين نامه كار مروان است . و مصريان داخل شدند و ابن عديس از عبد اللّه بن سعد ابن ابى سرح شكايت كرد كه چه كارهايى كرده است و چون گويند ، چرا چنين كند نامهء عثمان را نشان مىدهد . سپس گفت كه ما براى كشتن تو آمده بوديم . على و محمد ما را بازداشتند و ضمانت دادند كه تو از همهء اين اعمال باز خواهى گشت . ما نيز بازگشتيم تا اين نامه را يافتيم . و در اين نامه تو به عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح فرمان داده‌اى كه ما را تازيانه زند و به مدت‌هاى طويل حبس كند و ما را مثله نمايد و اين نامه به دست غلام تو بود و مهر تو بر آن بود . عثمان سوگند خورد كه نه خود اين نامه را نوشته و نه به ديگرى امر كرده و نه از آن خبر دارد . آنان پرسيدند : چه كسى ممكن است در كار شما اين همه گستاخ باشد ؟ در هر يك از اين دو صورت تو مستحق خلع از مقام خلافت هستى . زيرا نمىتوان امور مسلمانان را به دست كسى داد كه تا اين پايه ناتوان باشد . خود را خلع كن . عثمان گفت : جامه‌اى را كه خداوند بر اندام من راست كرده است از تن بيرون نمىكنم ولى توبه مىكنم و از اعمال گذشتهء خويش باز مىگردم . گفتند : يك بار توبه كردن و توبه شكستنت را ديديم . بايد خود را از خلافت خلع كنى يا تو را خواهيم كشت . و اگر ياران تو ، به دفاع از تو برخيزند با آنان نيز نبرد خواهيم كرد تا بر تو دست يابيم . عثمان گفت : من كسى را به نبرد با شما تحريض نمىكنم . اگر چنين مىخواستم ، مىگفتم تا از اطراف سپاه به مدينه آيد . در اين ديدار ، گفتگوها به درازا كشيد . و آنان از نزد او بيرون آمدند و على به خانهء خود رفت و مصريان او را در محاصره گرفتند . عثمان به معاويه و ابن عامر نامه نوشت و از آنان يارى خواست . يزيد بن اسد القسرى از شام برخاست و با جماعتى به يارى او آمدند ولى در وادى القرى خبر قتل عثمان شنيدند و بازگشتند . و نيز گويند كه حبيب بن مسلمه از شام و مجاشع بن مسعود ، با جماعتى از بصره بيامدند ، در ربذه خبر قتل او را شنيدند . اينان نيز بازگشتند . اهل راز و خواص ياران او گفتند تا از على بخواهد جلو مردم را بگيرد . عثمان پس از چندى كه در اين امر درنگ كرد ، نزد على فرستاد . على پيام داد كه بايد اطمينان دهى كه آنچه خواهند ، عمل خواهى كرد . عثمان سه روز مهلت خواست تا به همهء شروط عمل كند . پس پيمان نامه‌اى نوشتند كه از آنان كه بر آنها ستمى رفته است رفع ستم كند و عاملانى را كه مردم نمىخواهند ، عزل كند . اما سه روز به سر آمد و هيچ اقدامى نشد و هيچ چيز دگرگون نگشت . مصريان از ذو خشب آمدند و خواستار برآورده شدن مواد عهدنامه شدند . عثمان سرپيچى كرد ، آنان نيز حلقهء محاصره را تنگ‌تر نمودند . عثمان كس فرستاد و على و طلحه و زبير را فرا خواند ، آنان را گرامى داشت و تحيت گفت و در حقشان دعا كرد . سپس گفت : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا به ياد داريد كه به هنگام وفات عمر ، شما از خداوند به دعا خواستيد كه بهترين شما را براى شما برگزيند ؟ آيا خداوند دعاى شما را مستجاب
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 586 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى