تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
گويم آنگاه هر چه خود خواهد ، آن كند . بازيچهء دست مروان شده و با آن سالخوردگى و صحبت رسول خدا ( ص ) ، مروان هر جا كه خواهد ، او را مىراند . پس خشمناك برخاست و نزد عثمان رفت . و سخن مروان را سخت تقبيح كرد و گفت : اكنون كه به سرزنش تو آمده‌ام چون بروم ديگر باز نمىگردم . تو شرافت خود را از ميان بردى و رأى ديگران را بر رأى خود چيره گردانيدى . آنگاه زنش نائله ، كه سخنان على را شنيده بود ، داخل شد و از اينكه عثمان به فرمان مروان كار مىكند او را نكوهش كرد و از او خواست كه صلاح كار خود از على خواهد . اين بار عثمان كسى را از پى على فرستاد ولى على بازنگشت . عثمان شب هنگام خود به خانهء على آمد و خواست كه على با او مدارا كند و به او قول داد كه در رأى خود ثابت قدم باشد . على گفت : پس از آنكه مروان بر در خانهء تو مىايستد و مردم را مىآزارد و به آنها دشنام مىدهد چه فايده ؟ عثمان در حالى كه مىگفت : مرا واگذاشتى و مردم را بر من دلير كردى ، از نزد على بيرون آمد . على گفت : به خدا سوگند من بيش از ديگر مردم از تو دفاع كرده‌ام و چون چيزى مىگفتم كه مىپنداشتم تو آن را پذيرفته‌اى ، مروان مىآمد چيز ديگر مىگفت و تو سخن او را مىگرفتى و سخن مرا ترك مىگفتى . پس آب را بر روى عثمان بستند . على از اين امر سخت خشمناك شد تا آنگاه كه سقايان را نزد عثمان فرستاد . بعضى گويند : به هنگام محاصرهء عثمان ، على در خيبر بود . چون آمد ، مردم نزد طلحه گرد آمده بودند . عثمان نزد او آمد و گفت : يا على ، مرا با تو حق برادرى است و خويشاوندى و دامادى . و اگر هيچ يك از اينها نبود بر طبق سنت جاهليت ، براى بنى عبد مناف ننگ است كه قبيله تيم كار را از دستشان به در كند . على ، نزد طلحه آمد ، و گفت : اين چه كارى است كه مىكنى ؟ طلحه گفت : يا ابا الحسن ، پس از آنكه زمام كارها از دست‌ها به در رفته است . على به بيت المال رفت و هر چه در آن بود ، بر مردم پخش كرد و طلحه تنها ماند . عثمان از اين واقعه خشنود شد . طلحه نزد او آمد و گفت : نيامده‌اى كه توبه كنى ، بلكه در كار خود شكست خورده‌اى . اى طلحه خداوند از تو حساب خواهد كشيد . گويند كه چون مصريان بازگشتند ، محمد بن مسلمه نزد آنان رفت . آنان نامه‌اى به او دادند و گفتند آن را در بويب نزد غلام عثمان يافته‌اند و آن غلام بر يكى از اشتران صدقه سوار بوده ، و در آن نامه به تازيانه زدن عبد الرحمان بن عديس و عمرو بن الحمق و عروة بن البياع و به زندانى ساختن و تراشيدن سر و ريش و بردار كردن بعضى فرمان رفته است . و بعضى گويند كه : آن نامه را نزد ابو الاعور السلمى يافته بودند . مصريان بازگشتند . كوفيان و بصريان نيز بازگشتند و چون محمد بن مسلمه سبب پرسيد ، گفتند با على و سعد بن ابى وقاص و سعيد بن زيد صحبت كرده‌ايم آنان به ما وعده داده‌اند كه با او گفتگو كنند . بايد على با ما نزد عثمان بيايد . آنگاه على و محمد بن مسلمه نزد عثمان رفتند و آنچه را مردم مصر گفته بودند ، برايش بازگفتند . عثمان سوگند خورد كه از چنين نامه‌اى خبر ندارد . محمد گفت : راست مىگويد ،