ماه و حكيم بن سلامه را به حكومت موصل و جرير بن عبد اللّه را به حكومت قرقيسيا و سلمان بن ربيعة را به حكومت دربند فرستاده بود . نيز عتيبة بن النهاس را بر حلوان گماشت و فرماندهى سپاه را نيز به قعقاع بن عمرو داد . اين حكام هر يك به جانبى كه معين شده بود ، روان گشتند و سعيد بن العاص به جانب عثمان مىآمد . او عمرو بن حريث را به جاى خود در كوفه نهاد و كوفه از رؤسا خالى شد . در اين ايام طاعنان قصد خود آشكار كردند . يزيد بن قيس آنان را به قصد خلع عثمان تحريض كرد . قعقاع بن عمرو با او به مقابله برخاست . يزيد بن قيس گفت : ما خلع سعيد بن العاص را مىطلبيم . در اين حال به آن گروه كه در نزد عبد الرحمان بن خالد در حمص تبعيد بودند ، نامه نوشت تا بيايند . آنان نيز بيامدند . اشتر پيشاپيش ، روز جمعه بر در مسجد آمد و فرياد زد كه من از نزد عثمان آمدهام . او به سعيد بن العاص فرمان داد كه سهم زنانتان را تا صد درهم پايين آورد و از ميان شما به آنان كه در جنگها بودهاند ، تنها دو هزار درهم دهد و مىپندارد كه سرزمينهايى كه شما به شمشير گرفتهايد ، بستان قريشاند . جمعى از اهل رأى ، اين سخن را بىاساس خواندند ولى مؤثر نيفتاد و يزيد فرياد زد : هر كس مىخواهد براى برانداختن سعيد اقدام كند به يزيد بپيوندد . اهل رأى و درايت برخاستند تا مردم را از اين اعمال بازدارند ، كس سخنشان نشنيد . اشراف مردم و خردمندانشان با عمرو بن حريث ماندند و يزيد بن قيس و يارانش به جايى موسوم به جرعه در نزديكى قادسيه فرود آمدند تا كار سعيد يكسره كنند . چون سعيد نزد آنان آمد ، گفتندش : برگرد ما را به تو نيازى نيست . گفت : شما را كافى بود كه مردى نزد من و مردى نزد عثمان مىفرستاديد .
مردى از آن ميان گفت : سعيد را شايسته نيست كه بازگردد . در حال اشتر آن مرد را بكشت .
سعيد نزد عثمان بازگشت و ماجرى بگفت و گفت كه : آنان خواهان حكومت ابو موسى الاشعرى هستند . عثمان او را بر كوفه ولايت داد و به آنان نوشت كسى را كه خود برگزيده بودند بر آنان امير ساخته و سعيد بن العاص را معزول نموده است .
ابو موسى براى مردم سخن گفت و آنان را به لزوم همراهى با مسلمانان و طاعت از عثمان فرا خواند . آنان نيز خشنودى نمودند . امرايى كه نزديك به كوفه بودند ، بازگشتند و ابو موسى به كار خود ادامه داد .
نيز گويند كه مردم كوفه بر آن قرار نهادند كه كسى را نزد عثمان فرستند تا او را به خاطر اعمالش ملامت كند . رأى آنان بر عامر بن عبد القيس قرار گرفت و او مردى زاهد بود ، موسوم به عامر بن عبد اللّه تميمى العنبرى [ 1 ] . اين مرد نزد عثمان آمد . عثمان را گفت : مردم عليه تو اجتماع كردهاند و در كارهاى تو نگريستهاند و ديدهاند كه مرتكب اعمالى عظيم مىگردى .
پس از خدا بترس و توبه كن . عثمان گفت : آيا به اين مردى كه پندارد قارى قرآن است ،
هامش
[ ( 1 ) ] العنيس .