را فرا چنگ آوردهايد . به من خبر رسيده كه با قريش كينهتوزى مىكنيد . اگر قريش نبود شما ذليلانى بيش نبوديد . پيشوايان شما ، به منزلهء سپر شما هستند ، از پناه اين سپر به ديگر سو مشويد و پراكنده مگرديد . و هر آينه پيشوايان شما ، به خاطر شما تحمل هر گونه جور و رنجى را مىنمايند و بار مؤونت شما را بر دوش مىكشند . به خدا سوگند اگر از اين شيوه كه پيش گرفتهايد باز نايستيد ، خداوند شما را به كسانى مبتلى مىكند كه به شما ستم روا مىدارند و پايدارى شما را نمىستايند ، آنگاه شما در ستمى كه آنان بر رعيت روا مىدارند ، چه در ايام زندگى و چه بعد از مرگتان ، شريك خواهيد بود . از آن ميان صعصعه پاسخ داد و گفت : اما آنچه دربارهء قريش گفتى نه آنان به شمار افزون بودهاند و نه در جاهليت از ديگران برتر ، كه اين گونه ما را بيم مىدهى . اما آنچه در باب آن سپر گفتى ، آن سپر وقتى دريده شود ، ما را چسان پناه دهد ؟ معاويه گفت : اينك شما را شناختم . و دانستم چه كسى شما را بدين كارها وا مىدارد و آن چيزى جز كم خردى شما نيست . تو خطيب اينان هستى و مىبينم كه چه بىخرد مردى هستى ، من تو را به اسلام تعظيم مىكنم و تو با من از جاهليت سخن مىگويى .
خداوند خوار سازد كسانى را كه به شما بزرگوارى بخشيدند . اينك سخن مرا دريابيد ، اگرچه نپندارم كه دريابيد . آنگاه معاويه دربارهء عظمت قريش سخن گفت . كه خداوند آنان را چه در جاهليت و چه در اسلام عزت بخشيده است و اين عزت نه به كثرت است و نه به شدت ، بلكه سبب آن كرامت احساب و كمال جوانمردى آنانست . خداوند ايشان را در حرم خود جاى داد ، و آنان را ايمنى بخشيد ، و آنچه به عرب و عجم و سياه و سرخ در بلادشان از آسيبها رسيد به آنان نرسيد . آنگاه معاويه ، از بعثت پيامبر سخن گفت و گفت : خداوند بهترين اصحاب او را از قريش برگزيد . ملك دين جهانى و خلافت روى زمين را ، نصيب قريش نمود ، پس اين مقام و منزلت ، تنها در خور ايشان است و بس . سپس زبان به تهديد گشود كه چنين و چنان خواهد كرد . چند روز ديگر ايشان را فرا خواند و گفت : به هر جاى كه خواهيد برويد كه خدا سودى از شما بهرهء كس نساخته و شما به او زيانى نخواهيد رسانيد . اگر راه رهايى مىخواهيد اين است كه با جماعت مسلمانان همراه باشيد و از نعمتى كه فرا چنگ آوردهايد سرمست مشويد . و من در باب شما به امير المؤمنين نامه خواهم نوشت . آنگاه معاويه به عثمان نوشت كه جمعى نزد من آمدند كه نه عقل دارند و نه دين . دادگرى تو آنان را سرمست ساخته .
وجههء همتشان فتنهانگيزى و خوردن اموال اهل ذمه است . خداوند آنان را بيازموده و اينك رسوا ساخته است . و اينان جز به نيروى ديگران نمىتوانند كارى را كه در نظر دارند ، انجام دهند ، پس سعيد و يارانش را از معاشرت با آنان نهى فرماى .
آن گروه از نزد معاويه بيرون آمدند و راهى جزيره شدند . در راه به حمص رفتند عبد الرحمان بن خالد بن الوليد از آمدنشان آگاه شد . آنان را احضار كرد و گفت : اى حربههاى شيطان ، هرگز شما را خوش آمد نمىگويم . شيطان حسرت زده بازگشته و شما همچنان شادمانيد . اى گروهى
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 576
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٧٦